قسمت اول
--------------------------------------------------------------------------------------------
مستاصل بود.لیوان چای در دستش میلرزید.گرمای لیوان به همراه عطر چای کمی آرامش میکرد.به گل سفره روی میز ناهارخوری خیره شده بود.خودش را در سطح براق کتری در حال جوش روی گاز میدید.سرو وضعش پریشان بود ولی خودش احساس راحتی میکرد٬ یا شاید هم رضایت.دیگر مال خودش شده بود .کتری داشت سوت میکشید ولی نمیخواست آنرا خاموش کند چون از سکوتی که از خاموش شدن آن به وجود می آمد وحشت داشت.بلند شد و تمام عکسهای دو نفره ای که روی دیوارها بود را جمع کرد و بر روی گل وسط قالیه کرم رنگ حال نشست.کشوی میز کنار دستش را کشید .نگاه سریعی به وسایل داخل آن انداخت و قیچی دسته طلایی کوچک خیاطی را برداشت.کشوی میز را به سمت داخل هل داد ولی چون نیروی کافی را به کار نبرد نیمه باز ماند.شروع به جدا کردن عکسها کرد .با چنان دقتی آنها را از هم جدا میکرد که انگار از اول یکنفره بوده است.عکسهای خودش را یکطرف پرت میکرد و عکسهای او را طرف دیگر میچید.کارش که تمام شد به یک نقطه خیره شد .فکری از سرش گذشت.چشمانش برقی زد و تبسمی شیطنت آمیز بر لبانش نشست.با انرژی ناشی از هیجان ایده ای که به ذهنش رسیده بود تندو تیز از جایش برخاست. دقیقا به سراغ طبقه دوم کتابخانه او رفت و آلبوم عکسهای عروسیشان را برداشت و برگشت همانجایی که نشسته بود و دوباره مشغول جدا کردن آنها شد .تمام عکسها را که جدا کرد عکسهای او را در آلبوم چید.مثل بچه ای که موفق شده بود کار ممنوعه ای را دور از چشم بزرگترها انجام دهد با ذوق و شوق به تماشای آلبوم نشست.همه صفحات را با خوشحالی توام با رضایت ورق زد به برگ آخر رسید و آلبوم را بست.
روی عکس عروس و داماد پشت جلد خیره شد.خشم روی صورتش نشست . دندانهای را به هم فشرد و عضلات صورتش شروع به ارتعاش کرد .بدون اینکه به کشوی میز نگاه کند دستش را به طرفش دراز کرد .حتی متوجه باز بودن کشو نشده بود انگار باید همینطور می بود.همانطور که به عکس پشت جلد زل زده بود بدون احتیاط دستش را در آن کشوی پر از خرده ریز به سرعت حرکت میداد و دنبال چیزی میگشت .چیز استوانه مانندی را لمس کرد .آنرا از کشو بیرون کشید تا مطمئن شود چیزی را میخواسته پیدا کرده است.با هر دو دستش نیروی بیش از اندازه لازم برای باز کردن در ماژیک به کار برد.وقتی در ماژیک باز شد دستانش با سرعت زیاد از هم دور شد و درد ضعیفی را در کتف چپش احساس کرد اما توجهی به آن نداشت .نوک تیز ماژیک سیاه وایتبورد را با چنن فشاری بر روی صورت عروس فشرد که در همان تماس اول نوک آن پخ و صاف وکمی خمیده شد.لرزهای تمام بدنش را فرا گرفته بود طوری که موهای پخش شده روی صورتش هم به همراه تمام بدنش به لرزش درآمده بود.نمیدانست چقدر در این حالت خلسه ناشی از عصبانیت بود ولی وقتی آرام شد چیزی به جز صورت داماد پشت جلد سالم نمانده بود.انگار بچه ای لجباز به تلافی گوش ندادن مادر به حرفش عزیزترین چیز او را به آن روز درآورده بود.گرفتگی را در قسمت فک پائین احساس کرد.دندانهایش را آزاد کرد چیزی انگار از معده اش به سمت بالا میآمد ولی روی سیب آدمش گیر کرد و راه نفس را بند آورد .دستش شل شد و ماژیک از دستش رها شد .به سختی نفس میکشید با حرکاتی مانند سرفه صدای هق هقی از گلویش درآمد و بغضش ترکید.اشکها از ته دلش بالا میآمد و از سیب آدمش میپرید و گرمای سوزان قلبش را از گوشه چشمانش به بیرون میریخت.
آخرین قطره های اشک را با تلاش فراوان تخلیه میکرد .احساس سبکی میکرد .بلند شد و به اتاق کار او رفت و دنبال چند برگ کاغذ و خودکار گشت. چند تا برگ آ۴ پیدا کرد ولی خودکاری پیدا نکند به سمت نقشه نیمه باز روی میز رفت یک مداد اتود از لای آن برداشت.از اتاق بیرون آمد موقع رد شدن از حال آلبوم را از زمین برداشت و به آشپزخانه برگشت .آلبوم را جلوی صندلی که او همیشه مینشست قرار داد. یک لیوان چای برای خودش ریخت .کتری را خاموش کرد و خودش روبروی آن صندلی نشست. لبخندی سرسری به صندلیه روبرویش زد.انگار داشت به ابراز محبت کسل کننده ی صندلی جواب می داد .پلکهایش سنگین شده بود تمام شب را نخوابیده بود.لیوان داغ چای را با نرمی به لبانش نزدیک کرد .جریان داغی گلویش را سوزاند اما زیاد طول نکشید که جایش را به گرمای مطبوعی داد. لیوان چای را کنار گذاشت و برگه را چند بار از طول و عرض روی میز زد تا کاملا روی هم قرار بگیرند.نفس عمیقی کشید چشمانش را بست و تمام اتفاقات دیروز ظهر تا آن لحظه را در ذهنش مرور کرد. همه ی نیرویش را جمع کرد و شرو ع به نوشتن کرد. در طول نوشتن گاهی با حالاتهای مختلف به صندلی نگاه میکرد .لبخندی از روی رضایت،تبسمی ناشی از شیطنت،نگاهی سرزنش آمیز،اخمی عشوه گرانه ،ولی اکثرا با عصبانیت.تمام این حالات با نوشتن هر سطر در او به وجود می آمد.انگار داشت فیلمی را با تمام وجود نگاه میکرد و با شخصیت اصلیش همدردی میکرد.نوشتنش که تمام شد از پشت میز بلند شد گوشی تلفن را برداشت صحبت کوتاهی کرد و آدرس خانه شان را داد.به اتاق خوابش رفت ساک ورزشی را از گوشه کمد بیرون کشید .به همه اتاقها سرک کشید .چیزهایی که برایش خریده بود یا نشانی و یا یادگاری از او بود ریخت توی کیف .آخر از همه هم به آشپزخانه رفت و آلبوم را برداشت و داخل کیف گذاشت.میدانست آخرین باری است که خانه شان را میبیند اما سعی نکرد برای آخرین بار هم که شده جزئیات آن را به خاطر بسپارد.حتی میخواست زودتر از آنجا برود.اولین بار بود که بدون توجه یک دست لباس برداشت و پوشید .جلوی آینه جلوی در رفت .روسریش را مرتب کرد و موهای مشکیه شانه نشده و پریشانش را زیر آن قایم کرد.تازه متوجه صورت چرک آلودش شد.تنها دو مسیر اشک روی گونه هایش پاکی وزلالی پوست لطیفش را نمایان میکرد.خودش را در آینه بوسید.داشت با خودش هم خوداحافظی میکرد.
