ساعت
_ببخشید آقا ساعت چنده؟
زنگ صدای نازکش او رابه خیابان پرت کرد.متوجه نشده بود کی آن فاصله چند متری تمام شد.بی اختیار دست چپش را بالا آورد.لبخندی زد .دستش را انداخت.به دیوارهای شیشه ای خیره شد.
_افتخار میدین چند قدم در خدمتتون باشم؟
***
کفش کوچک دهان بازکرده اش را با دقت طوری که تصادفی به نظر برسد،روی کفشهای صد و بیست تومانی پدر گذاشت.پدر، کلمه ناآشنایی بود برای او.همانطور که او برای پدر.به ساعت زنانه ای که همیشه روی اوپن افتاده بود نگاه کرد.12:55.وقتش بود که از خواب قیلوله اش بیدار شود.به مأمنش رفت .صدای برداشتن کلید از جاکلیدی. و بالاخره چیزی که منتظرش بود.
_دختره ی احمق.مگه کوری......کثافت بی شعور
***
_کجایی؟.....دختر؟.............دختر کجایی؟
مانتویش را کند و انداخت روی دسته ی مبل.نگاهی سرسری به ساعتش انداخت.برای او روی 7:5 خوابیده بود.بطری را از یخچال برداشت و سر کشید. حدس میزد کجا باشد با این حال همه ی اتاقها را گشت.آخر هم در حمام را امتحان کرد. در آرام باز شد.دخترک بیرون آمد.باز هم معجون بوی اسپری،ریمل،رژ؛...و بوی دائمی آب ژاول.مثل همیشه 5 دقیقه بعد از او.
_باز چی ازش خواستی ؟ پول؟ مگه نگفتم هر چی میخوای به خودم بگو
_من از تو هیچی نمیخوام،هیچی ....... هیچی
