با اینکه هیچوقت از داستان جدا نبودم ولی زمونه اجازه نمیداد که خودم باشم ولی میشه همیشه یه کوره راه باز کرد.این هشت ماهی که داستان مینویسم برام یه دنیا لذت بوده و انفجار افکارم روی کاغذ. از خیلی ها باید تشکر کنم و از اونهایی که بیرحمانه منو نقد میکردن تقدیر ویژه. فکر میکنم میتونم حالا با هویت خودم بنویسم چون نقد ها و توجهات شما منو به این باور رسونده که چیز قابل عرضه ای دارم.
هیچوقت یادمان نرود که پله ی بعدی منتظر ماست.
***
نامه
سلام باباجان.امیدوارم حالتان خوب باشد.من هم خوب هستم.مامان و داداش محسن و آبجی زهرا هم خوب هستندو سلام میرسانند.هر چه صبر کردم نامه ای از شما نیامد تا به آدرس آن جوابتان را بدهم.حتی قاصدکی که مامان می گفت میفرستی هم نیامد.فقط چند تا کبوتر آمدند و بالای بام ما چرخ زدند و رفتند روی بام قاسم جلالی اینا نشستند.راستی بابا جان پدر قاسم جلالی در جبهه ی گیلان غرب شهید شد.از دیروز مسجد محل یک پرچم نو و خوشرنگ ایران را روی سردرشان گذاشتند.همه میروند به آنها تبریک میگویند ولی نمیدانم مادر قاسم چرا آنقدر گریه میکند.مامان هم همش دعا میکند شما سالم برگردید.دیشب مامان ما را روی پله حیاط نشانده بودو می گفت عمو علی محمد جان دارد از پشت ماه به ما نگاه میکند و من برایش دست تکان دادم.دیروز ننه شهربانو خوشحال آمد به خانه ما گفت که صلیب سرخ اسم عمو جان اکبر را اعلام کرده است و ما میتوانیم برای او نامه بنویسیم.ننه شهربانو وقتی داداش محسن و آبجی زهرا با هم مریض شده بودند و با هم گریه میکردند،گریه اش گرفت و همش عمو علی محمدجان را واسطه میگرفت که تو زودتر برگردی.باباجان مامان همیشه میگوید که عمو علی محمدجان به جای خوبی رفته و الان حسابی به او خوش میگذرد ولی نمیدانم چرا دوست ندارد تو به آنجا بروی .مامان خیلی از آنجا تعریف میکند ولی همیشه آیت الکرسی میخواند تا تو به آنجا نروی.ننه شهربانو هم دوست ندارد که تو به آنجا بروی.می گوید علی محمدم که هست کافیست.علی محمد زن وبچه نداشت ولی حسینم سه تا بچه قد و نیم قد دارد.باباجان مامان و ننه شهربانو نمیدانند تو چقدر دوست داری به آنجا بروی و وقتی داشتی میرفتی و من داشتم گریه میکردم در گوشم گفتی که نگران نباشم و دلتنگی نکنم چون من مرد خانه ام و اگر اتفاقی افتاد یا پیش عموجان اکبر میروی یا پیش عمو علی محمدجان.
باباجان امروز در کلاس خانم معلم از بچه ها پرسید که چه کسانی از اقوامشان شهید شده اند.من و قاسم جلالی دست بلند کردیم.اول از من پرسید چه کسی از اقوام شما شهید شده است؟ من هم گفتم عمو علی محمدجان .او آرپیچی زن بود و موقعی که داشت به تانک دشمن آرپیچی میزد تیری به پیشانیش خورد و شهید شد.خانم به بچه ها گفت برای عمو علی محمدجان صلوات بفرستند.بعد دوباره گفتم تازه عمو جان اکبرم هم اسیر شده و بابا جانم هم الان در جبهه است و برای رزمندگان سنگر میسازد.خانم معلم هم گفت که یک صلوات برای آزادی عمو جان اکبر و یک صلوات برای سلامتی شما بفرستند.بعد از قاسم جلالی پرسید.او هم گفت که پدرش شهید شده است.خانم معلم پیشانیش را بوسید ودر حالی که داشت گریه اش میگرفت به بچه ها گفت که برای پدر قاسم سه صلوات بفرستند.
بابا جان من آخر نفهمیدم اگر شهید شدن بد است پس چرا برای پدر قاسم سه صلوات و برای شما یک صلوات میفرستند؟ یا چرا مامان میگوید عمو علی محمد جان به بهشت رفته اما نمی خواهد تو شهید بشوی و به بهشت بروی.تازه ننه شهربانو هم خدا را به روح عمو علی محمدجان قسم میدهد که تو سالم برگردی .مسجد محل پرچم نوی سه رنگ در خانه قاسم جلالی نسب میکند و مردم به آنها تبریک میگویند ولی مادر قاسم همش گریه میکند.بابا جان برای تو هر اتفاقی بیفتد من نگران نمیشوم چون شهید شدن چه خوب باشد و چه بد اگر شما شهید شدید که میروید پیش عمو علی محمد جان .یادتان هم نرود که ما را با خودت ببری.اگر هم اسیر شوی که میروی پیش عموجان اکبر ولی ننه شهربانو میگفت که جایی که عمو جان اکبر هست خوب نیست و تازه به زودی هم برمیگردد پس ما هم صبر میکنیم تا تو برگردی.باباجان آبجی زهرا امروز توانست چهار دست و پا راه برود ولی داداش محسن هنوز نمیتواند و همش گریه میکند.فردا هم نتیجه ثلث دوم را خواهند داد.ولی خانم معلم امروز آخر کلاس نمرات من وقاسم جلالی را به ما گفت.هر دو معدلمان بیست شد.درسم را خوب میخوانم تا ثلث سوم هم بیست بگیرم.قولت که یادت نرفته است؟قول داده بودی اگر معدل کل کلاس پنجمم بیست بشود برایم دوچرخه بخری.ننه شهربانو هر دو روز یکبار به ما سر میزند و برایمان همه چیز میخرد.دایی جان مسعود هم برایم یک مسلسل خریده تا وقتی بزرگ شدم بیایم پیش شما و صدام را بکشم.بابا جان من نمیگذارم کبوتر ها روی بام ما بنشینند و آنها را با سنگ میزنم چون مامان میگوید اگر تو بیایی پیش ما زودتر خواهد شد ولی اگر ما بیاییم پیش تو شاید خیلی سال طول بکشد.بابا جان زود تر بیا. پسر خوب تو علی
***
سلام پدر. این نامه را به همراه نامه ای که هیچ گاه نتوانستم برایتان بفرستم پست میکنم .شاید بتوانم با این دو نامه رنجشی که از بابت جر و بحثمان در مورد خدمت سربازی و دانشگاه داشتیم بر طرف کنم.پدر موقعی که از شما خواستم تا مدارک حضورتان در جبهه را به من بدهید تا بتوانم از خدمت معاف شوم و در کنکور از سهمیه استفاده کنم،شما امتناع کردید.آن موقع یا حتی تا این اواخر ـ باید مرا ببخشید پدر و به حساب خامی ام بگذارید ـ آرزوی شهادت شما را میکردم .نه بخاطر امکاناتی که برایم فراهم می آمد استفاده کنم که با همان مدت حضورتان در جبهه نیزمیتوانستم،بلکه بخاطر اینکه شما از این کار ممانعت نمی کردید و من الان موقعیت بهتری داشتم.آنروز با آنکه مدارک را در میان اعلامیه ها و عکسها و وصیت نامه ی عمو علی محمد جان دیده بودم، گفتید که هیچ گونه نامه یا کارتی ندارید که سابقه حضورتان را در جنگ مشخص کند.درک این موضوع برایم بسیار سخت بود و توضیحات شما در مقابل طبع بلند پرواز من قانع کننده نبود.اتفاقی که امروز در اداره مان افتاد باعث شد تا این نامه را برایتان بنویسم.امروز شخصی که تازه استخدام شده بود و حتی یک روز هم سابقه کار نداشت به عنوان رئیس بخش ما انتخاب شده بود بچه ها میگفتند که با پارتی بازی و استفاده از سهمیه و تبصره و از این جور حرفها یک شبه رئیس ما با پنج سال سابقه شده است.با این که هنوز ندیده بودمش ولی احساس نفرت عمیقی نسبت به او داشتم و با بقیه همکلام بودم.ولی به محض اینکه برای معارفه آمد شناختمش.قاسم جلالی بود.همسایه قدیمیمان..هیچ کس مثل من غم را در چهره خندان او ندید و اینکه آرزو داشت الان سایه ی پدر بالای سرش باشد تا اینطوری بیاید و رئیسمان شود.یکی از همکارانم همین موقع ،طوری که قاسم جلالی هم بشنود گفت دولت خرج تحصیل و زندگیشان را میدهد دیگر چرا سهمیه برایشان قائل میشوند؟ من هم طوری که همه بشنوند بی اختیار گفتم: شما چقدر پدرتان را میفروشید؟.قاسم جلالی که تا این لحظه سرش پائین بود و با صورت سرخ شده و مشت گره کرده میخواست جلوی ترکیدن بغضش را بگیرد،نفس حبس شده اش را رها کرد و انگشت نشانه اش را به طرف زمین گرفت و نمیدانم چه چیز زیر لب زمزمه کرد.پدر دیگر مثل قبل نیست که هر کس اگر پسر دایی مادربزرگش هم شهید میشد بادی به غبغب می انداخت و با افتخار آن را در میان جمع بیان میکرد و همه نیز او را تحسین میکردند.دیگر در کلاسهای درس مدرسه و دانشگاه معلم یا استادی نمیپرسد آیا کسی هست که فردی از خانواده یا اقوامشان شهید شده باشد؟ و قاسم جلالی ها انگشت اشاره را از لبه آستین رها کرده بالا ببرند و تنها در معدود دفعاتی که چشمانشان میدرخشد ،خدا را نشان بدهند و بگویند : خانم اجازه ما !.
پدر حالا میفهمم وقتی میگفتی حق تو نیست که از این امکانات استفاده کنی چون من هستم و همه چیز برایت فراهم کرده ام و حتی حق بچه های عمو جان اکبر هم نبود که برای آنها هم چه هنگامی که عمو جان اسیر بود و چه هنگامی که آزاد شد کم نگذاشتی ،منظورتان چه بود. پدر حالا میفهمم چرا پسر یکی از شاگردانت که جانباز شیمیایی شد،آمده بود و پیش شما کار میکرد.پدر جان من به اشتباهم اعتراف میکنم و از اینکه امروز با سربلندی از شما جلوی بقیه یاد میکنم،احساس غرور میکنم.امیدوارم فرزند خطاکارتان را بخشیده باشید.پدر جان حالا بعد از چند سال بیشتر از همیشه به دستهای گرمت که در کودکی نبودی و بود و حالا که هستید و نیست،احتیاج دارم.پدر جان میخواهم بگویم یادم نرفته موقعی که کلاس اول راهنمائی بودم ،آبجی زهرا بلبل زبانی میکرد و داداش محسن تازه راه افتاده بود بعد از هشت ماه برگشتی و اولین کارت این بود که ماشینت را بفروشی و برای من دوچرخه بخری.بابا.جان اگر اجازه بدهید آخر این ماه که سالگرد ننه شهربانو است برای دست بوسی خدمت برسم. پسر خوب تو علی
پ ن ۱ :لطفا نظراتتون رو در مورد داستان قبل از خوندن پی نوشت ها بذارین تا روی نظر فنی شما اثر نذاره
پ ن ۲: داستانمو تقدیم میکنم به عموی شهیدم علی محمد. اولش فکر میکردم با این داستان دینمو به عمویی که قبل از به دنیا آمدن من رفته بود ادا میکنم ولی در واقع پارادوکس های ذهن من تو اون موقع و الان هست که نوشتم. شخصیت ها واقعی هستند و دستمایه من برای نوشتن شدند.نمیتونم خالق اثر بدونم ولی تفکر من در مورد خیلی از مسائل بر این نوشته حاکم است.
پ ن ۳:امیدوارم با این داستان به انتقادات بعضی از دوستان در مورد سبک و زبان جواب داده باشم.
پ ن ۴:تغیراتی تو معرفی وبلاگ و خودم دادم.
