اتاق ،کوچک و زرد.با کاناپه ای تبدار و قهوه ای سوخته. هوا دم کرده و بریده بریده با رقص دود سیگارهای نیم سوخته ی رهاشده. از پس چشمانش به سقف خیره و به جان خریده وزن ظریف او.تحمل ناپذیر، در هم آویختندو آمیختند و پیچیدند. در نهایت اصالت، بوئیدند و چشیدند از طعم های طمع های زودگذر مداوم.در چشمهایش غرق میشد و آتش میخواند و گمان میبرد همین است.همان که جادو میکند، میمیراند و متولد میکند.حریصانه میبلعیدند نفسهای الکلی سرخورده و بریده مثل صداها را.اینک در تلاش و تکاپوی یکی شدن و جاودانه شدن، مضبوحانه می جنباندند،میپریدند،جیغ میکشیدند و می تراوید از روزنه ها، تعفن_ مرداب های شور.هوا وزن میگرفت بر روی بدنها و ریتم،ضرب و تکرار انگار ماسید در ثانیه... ناگهان در اوج جاری شد التهاب،عتش،نگاه وآنچه میپنداشت عشق به رنگ سفید و زرد با بوی ژاول.
سرشار از ماده بود،پس در خلاء نماند.سرد شدو ساکت. تاریکی پا دوانید در عمق وجودش. پاسخی نداد به سر انگشت فرشته و دو خط آتشین.انزجار.نه از او که از من.غرق در مرداب با بوی متان. جادو کرد و میراند، اما سقط شد آنزمان که باید متولد می شد.به سوگ نشست و وحشت زده در پی رهایی از التماس تماس.قبل از پلک های افتاده، فرشته با بدنی زیر آوار مانده و چشمان سرخابی، با بالهای کنده شده آویزان.سراب
+ نوشته شده در سه شنبه 15 اسفند1385ساعت   توسط علی
|
