تبليغاتX
×××داستان کوتاه،مقاله،دستنوشته××× - داستانی از استاد حیدرزاده

×××داستان کوتاه،مقاله،دستنوشته×××

برای شما برای خودم

برفی به سفیدی گل نرگس

شما بله با خود شما هستم که دارید متن مرا میخوانید.چشمتان را از نوشته ام برندارید.مثل خودم.به هیچ طرفی،نه چپ نه راست،نه روبرو،نه بالا نه پائین،به هیچ طرفی نگاه نکنید،کلمات بریده میشوند و افکارم پاره میشود.پرت میشوم به جایی که خارج از نوشته ام و بی ارتباط با فضای معرکه ای است که ناگهانی به سراغم آمده است.رد پاها را میگویم که تنها بی کس وسط سفیدی_برفی که هنوز می بارد،قد کشیده است تا تپه ای که خانه ی سفیدی بالای آن ساخته اند و فقط دودکش بخاری اش سیاه و قهوهای است و دود به هوای پر از برف رها میکند.رد دودها هم تا چند متری بام ،دور و بر دودکش،در هاله ای که هر دم شکل عوض می کندفضا را خاکستری کرده است.درخت بلند و بزرگ و بر شاخه عریانی هم کنار خانه هست که سر شاخه هایش با تاجی از برف سفید شده است.نرده های دور حیاط همه مثل برف سفیداند.

از درون متن و از زاویه پنجره سفید خانه، که پشت دری های سفیدی دارد،اگر به مردی که از پائین تپه به خانه نگاه میکند و تصویر خانه و تپه را چند سطربالاتر برای شما نوشته است،نگاه کنید،شبحی میبینید که پوستینی یکسر قهوه ای و بلند تا زیر زانو پوشیده است.کلاه ترکمنی به سر دارد،قهوه ای با پرزهای نرم،وصورتش را با شالی قهوه ای ،روشن تر از رنگ کلاه و پوستین،پوشانده است.از طرز ایستادنش و نگاه خشکیده و ماتش به خانه،معلوم میشود که تردید دارد.و شاید کمی میترسد که رد پاها را بگیرد و بالا برود و از پشت نرده ها ،بلند،صاحبخانه را صدا کند،یا از پشت یکی از پنجره ها به شیشه بکوبد و خواهش کند،تا بند آمدن برف مهمان باشد.می خواست بنویسد (مهمان آنان باشد) ولی رد پاها تنها هستند و او نمی داند پیش از رفتن کسی که رد پاهایش را در برف می بیند،آیا کسی دیگری در خانه بود یا نه؟ و از همه مهمتر رد پاها کوچک ان و ممکن است رد پاهای زنی باشند.زنی تنها در خانه ای میان دشت که تا چشم کار میکند اثری از آبادی در آن نیست.

به طرف خانه حرکت کرده است و شما هنوز از پشت پنجره و از این فاصله،صدای قدمهایش را در برف نمیشنوید،ولی خودش ناله برف را زیر قدم های سنگین چکمه قهوه ای تمام چرم می شنود و گرمای نفس های عمیقش را که هر دم در بالا رفتن از تپه ،تندتر می شود،لابه لای شالی که صورتش را پوشانده است حس می کند.

از دید شما ، از پشت پنجره ، هیکل تیره ای در میان سفیدهای برف و درست از میان رد پاها ، بالا می آید که هر دم بزرگتر می شود ، و حالا که پشت نرده ها ، باز هم مردد ایستاده است و به پنجره نگاه می کند. قامت رشید مردی را می بیند که اگر چه نفسش به شماره افتاده است ، شادابی و سر زندگی در حرکات ورزیده اش کاملاً به چشم می آید . ته دلتان می لرزد.

صدای بوق ماشینی مرا به خیابانی پرت کرده است که زنی با سمندی نقره ای ، پشت چراغ قرمز ، منتظر ایستاده است و از بی حوصلگی به اطراف ، و در همین لحظه به من نگاه می کند که دسته های گل نرگسش را نشانش می دهم. لبخند می زند و دندان های مثل برف سفیدش را می بینم و دو شیار مورب را که لبخند در کناره های لبش می سازد. چشمانش آبی کمرنگ است با رگه های آبی تیره تر و یک تکه موی طلائیش با رگه های سفید از روسری یک دست سفیداش، روی پیشانی اش ریخته است. دست چپش را بالا می آورد ، لاک قرمز ناخن ها را در روشنی گندمگون انگشتها و دست می بینم که از بیرون پنجره ماشن ، اشاره می کند به آن طرف چهار راه. به سبزی چراغ نگاه می کنیم و از لابه لای ماشین ها ، قیقاچ عین قرقی راه می روم ، چشمم به چراغ های قرمز پشت سمند است و می بینم چراغ های ترمزش روشن می شوند و چند متر جلوتر از چهار راه ایستاده است.

اگر پنجره چشم داشت ، همین حالا می دید که سری با کلاه ترکمنی و شالی که فقط چانه اش را پوشانده است به شیشه نزدیک می شود و با ترس و کمی التماس از لای درز پشت دری سفید به داخل خانه نگاه می کند. و سر زنی از درون خانه با موهای طلایی و رگه های سفید با تعجب و کمی اشتیاق به صورت مرد نگاه می کند. زن ته ریش یکدست مشکی و چشمان سیاه با ابروهای پر پشت می بیند و مرد چشمانی آبی با رگه هایی تیره و گونه هایی که برجستگی شکیلی در صورت دارند. مرد ، وقتی زن ذوق زده ، با دستهای گندمکون و لاک ناخن های قرمز به در اشاره می کند و از پنجره فاصله می گیرد. قامت بلندش را می بیند که پیراهنی یکدست سفید پوشیده است که دور یقه و سر آستین های گشادش با نخ های سوزن دوزی شده است.

از پنجره سمت شاگرد، که شیشه اش تا نیمه پایین آمده است ، خم می شوم و سلام می کنم. بخار دهانم لبه شیشه را مات می کند. صدایم می لرزد و می دانم سرما ، گونه ها و دور چشمم را صورتی تیره کرده است. می گوید: مریم نداری ؟ می گویم : نه ، فقط نرگس. و دلم نمی آید قیمت نگویم. به دکمه باز پیراهنم نگاه می کند و نگاهش از شکاف پیراهنم در نگاهم می ایستد و مهربان تر از بیش می گوید: سردت نیس؟ می گویم: چرا ، عادت کردم. و سرم برمی گردد به آن طرف چهار راه که خواهر و برادر کوچکترم گل می فروشند. نگاهش کمی به آن طرف کج می شود و چشمهایش مهربان تر می شوند و در یک حرکت ناگهانی به چپ برمی گردد ، دستگیره در را به طرف خودش می کشد و تر و فرز مثل قرقی ، در را باز می کند و از ماشین پیاده می شود و همین طور که به طرف صندوق عقب می رود می گوید: همه گلاتو بذار صندلی عقب ، خودتم بشین تو ماشین گرم شی . اول می نشینم و بعد گلها را یکی یکی می شمارم و روی صندلی عقب می گذارم ، یازده دسته ، دانه های برف و قطره های آب ، صندلی را خیس می کند. صندلیها روکش سفید و قهوه ای روشن دارند. گرمای بخاری مستقیم روی سینه ام می نشیند و از لای دکمه باز پیراهنم تنم را نوازش می کند. صدای بسته شدن در صندوق عقب را می شنوم و سایه زن را از پشت شیشه بخار گرفته می بینم. با کیسه پلاستیکی بزرگ توی دستش ، آستین ژاکت دست بافی با رنگ قهوه ای روشن از بالای کیسه بیرون آمده است. زن انگاری از سرما فرار می کند ، تیز و بز در را باز کی کند ، کیسه را به طرفم پرت می کند و دوباره پشت فرمان می نشیند. کیسه یک سرش روی زانوی من و سر دیگرش روی فرمان است.

صدای چفت در، گرما و محبت را توامان در ذهن مرد می آرود. ته دلش آرامش همراه با لذت را احساس می کند و اگر کسی در آن لحظه از او می پرسید: چه حسی دارد؟ حتماً می گوید: ته دلش غنج می رود و یک لیوان چای داغ ، استخوان هایش را باز می کند. زن که حالا قدش کوتاهتر از زمانی است که از پشت پنجره به نظر می رسید ، با لبخندی که دندان های مثل مرواریدش را نمایان می کند و دو شیار مورب در دو گوشه لب هایش می سازد، در حالی که نگاهش از دکمه باز پیراهن مرد به صورتش می خزد با خوشرویی و در پاسخ سلام مرد می گوید: سلام ، بفرمایید. مرد هنوز با تردید به اطراف نگاه می کند و دو دل و با کمی مکث وارد می شود. صدای بسته شدن در را از پشت سرش می شنود ، دیوارهای سفید و درهای قهوه ای را می بیند و از اینکه از آن دشت پر از برف و باد سرپناهی پیدا کرده است، احساس امنیت می کند ، گونه هایش قدری سرخ می شود و نگاهش ، پر از محبت و شرمساری، چند لحظه در نگاه زن می ایستد. دوباره گونه ها و گوشهایش گر می گیرد. نگاهش را برمی گرداند ، کلاه و پوستینش را که هنوز برف و قطره های آب روی آنها مانده است، به چوب لباسی می آویزد ، انگشتهایش را از میان موهای پرپشت که تا پس گردنش را پوشانده است ، می کشد و خمیده ، زیپ چکمه اش را باز می کند و دم پایی مردانه ای را که انگار از پیش آماده شده است ، بپا می کند.

ورزیدگی شانه ها و بازوهای مرد از زیر پیراهن راه راه ارغوانی با زمینه خاکستری ، زیر نگاه زن ، در قلبش تحسین و لرزش را با هم دارد. صدایش در هیجانی که یکباره به سراغش آمده است ، آرام ، دور رگه و با لرزشی خفیف در میان کلماتی که می گوید، گوش مرد را نوازش می دهد. به آتش شعله ور بخاری دیواری اشاره می کند و می گوید: راحت باشین ، الان براتون یک لیوان چای داغ می آورم. مرد، کنار آتش گرما را در پنجه های پا و روی سینه و صورتش را حس می کند. لختی آرام بخشی به تنش می نشیند و پلک چشمهایش ، سنگین به هم می آید و باز می شود.

زن ، شیشه سمت راست را بالا می برد و از توی آینه به گلهای روی صندلی نگاه می کند و با صدایی که از سرما هنوز لرزان است می گوید: این لباسا بیشترش نوئه. به لباسها نگاه می کنم ، بوی ادکلن گران قیمت می دهد. وقتی دست می زنم لطافت لباس ها را حس می کنم . چیزی مثل پوست خز به دستهایم می خورد. گونه هایم کمی داغ می شود و گوشهایم . می گوید: دستتون درد نکنه و می خواهم چیزهای دیگر بگویم ، نمی توانم و دوباره تشکر می کنم. گونه های زن هم کمی سرخ شده است و لرزش صدایش کمی بیشتر. خودش را جمع می کند. دوتا زانویش را به هم می چسباند و دستهایش را که حالا با دستکش چرمی قهوه ای روشن به رنگ بارانیش پوشانده است. به نیم دایره بالای فرمان فشار می دهد. از میان رد حرکت برف پاک کن به روبرو نگاه می کند و نفسی را که توی سینه اش جمع شده بود مثل آه کشیدن بیرون می دهد. بعد نگاهم می کند و با آرامشی که بیشتر از چند لحظه پیش است ، می پرسد: چند سالته ؟ من همینطور که دستهایم توی لباس می گردد و لطافت و بوی عطر را حس می کنم ، به یاد پدرم و بعد به یاد مادرم می افتم می گویم: 17 سال و دوباره نگاهمان چند لحظه با هم گره می خورد. برقی در چشم هایش می نشیند ، ذوق زده و با صدایی مثل ترقه می گوید: چی؟ هفده سال؟ با این هیکل ؟ بورم نمی شه. شادیش لبخند به لبم می آورد ، احساس خودمانی بودن می کنم می گویم: شما چند سال دارین؟ با همان شادی چشمهایش بزرگتر می شوند ، لبخندش را جمع می کند و این بار ، به جای چشم ها ، به شانه ام چشم می دوزد و مادرانه می گوید: اوه پسر خوب از این سوالا دیگه نداشتیم ؟ و بلافاصله می پرسد: گرم شده ام؟ و وقتی سر تکان می دهم می پرسد: چقدر برای گلا بدم؟ لحنش جدی تر شده است. خودم را جمع می کنم و می گویم : شما که این همه لباس به من دادین. دستش را توی هوا ، چند بار چپ و راست حرکت می دهد و می گوید: اینا هدیه اس . می گویم: گلای منم هدیه. بلافاصله می گوید: تو با فروش گلا زندگی می کنی. و لحنش هنوز مادرانه است. کیف پولش را از کنار ترمز دستی برمی دارد و چهار تا اسکناس هزار تومانی به طرفم می گیرد. می گویم: خیلی زیاده. می گوید: بقیه اش مال خودت. اگه دوست داشتی یه فاتحه برای شوهرم بخون. دلم نمی خواهد پول را بگیرم ، دستش را تکان می دهد ، اسکناس ها ، لای انگشت هایش تکان می خورند، با خواهش می گوید: بگیر ، بگیر داره دیرم میشه. می گیرم و دوباره گونه ها و گوش هایم داغ می شوند. بوی ادکلن و گلهای نرگس فضای ماشین را پر کرده است و دوباره لبخند ، دندان های سفید و دو شیار مورب را نشان می دهد و چشم های زن پر از محبت است . حس سکر آوری دارم که نمی توانم باور کنم.

زن چای شرابی رنگ را با گلدانی پر ازگلهای نرگس روی میز می گذارد و با گردشی که به رقص شعله های آتش می ماند روبروی مرد می نشیند. مرد که لخت و آرام روی مبل لمیده بود نیم خیز بلند می شود و با حرکاتی که احترام و سپاس را توامان دارد ، منظم تر از پیش ، دوباره می نشیند . بوی عطر زن و بوی گلهای نرگس فضا را پر کرده است. زن می پرسد گرم شده است؟ و مرد سر تکان می دهد و زن اشاره می کند که چای از ذهن نیفتد. اولین جرعه چای دهان و سینه مرد را داغ تر می کند و جرعه های بعد رگه رگه عرق به پیشانی مرد می نشاند. مرد ، به زیبایی خیره کننده زن که حالا با تکان سر طره های موی طلایی را به پشت می راند و سرخی وصف ناپذیری به گونه هایش نشسته است ، نگاه می کند . بوی عطر و گل را نفس می کشد و در حالت سکرآوری این همه آرامش را نمی تواند باور کند. زن می پرسد: از کجا می آین کجا می رین؟ مرد با نگاه به رقص شعله ها و در سکر گرمایی که تا استخوانش نفوذ کرده است ، می گوید: راستش ، میان برف و باد سرگردان بودم. کسی ردپاهایی نشانم داد و از اینجا سردرآوردم . و وقتی می گفت: کسی با انگشت به من اشاره می کرد. زن با اشاره انگشتش حالا به من نگاه می کند که دارم می نویسم. سرم را بلند می کنم. چراغ دستشویی را روشن گذاشته ام . کلمات و افکار بریده می شوند ، مثل رد پاها که حالا زیر بارش برف محو شده اند

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 اسفند1385ساعت   توسط علی   | 

Oneline users :

کدهای خفن جاوا اسکریپت