زمان متوقف شده است، روح دقایق انگار که مرده است،
تند باد زمان لحظه های خوش،هوای ساکن این دشت خاموش است.
شتاب گم شده است، عقربه ها از پی هم نمیدوند، گلها آرام تر شکوفا میشوند
و روزها طولانی و بی هدف از پی هم ، از کنار سایه سنگین شب عبور میکنند
اما افسوس کسی نیست که فریاد برآرد ای غریبه ی غمزده سرخی رویت از چیست؟
از شادیست؟ یا که از سرخی آفتاب غم؟
و پاسخ بشنود: منتظر شنیدن صدای پای تو بودم که برآرم آهی از دل وبگویم چقدر تنهایم
+ نوشته شده در یکشنبه 22 مرداد1385ساعت   توسط علی
|
