تبليغاتX
×××داستان کوتاه،مقاله،دستنوشته××× -

×××داستان کوتاه،مقاله،دستنوشته×××

برای شما برای خودم

نامه ای برای همسرم

گفتم شاید بخوای بدونی امروز چه کارایی کردم .صبح طبق معمول با صدای زنگ موبایل بیدار شدم.نه... باور کن کسی زنگ نمیزنه.رو ساعت میذارم که بیدار شم.بعد کیوان و سهیل رو بیدار کردم یعنی کشیدم زیر کو...شون تا بیدار شدن.حسنم طبق معمول با فلاسک چایی تو یه دست با یه کتاب تو دست دیگش از خرپشته اومد پائین.نمیدونی چه نعمتیه این سحر خیزیه حسن.یه قلپ چایی زدیمو پریدیم پائین ماشین گرفتیم.دم دانشگاه پیاده شدیم.کلاسای امروز تو کریدور بالا برگزار میشد.آی زورم میومد تا اون بالا برم.ولی بقیه همچی کیفشون کوک بود.آخه کلاسای معماری و کامپیوترم اونجا بود.منو که میشناسی اصلا اهل این حرفا نیستم.سرم مثل گاو انداختم پائین و رفتم ته کلاس تمرگیدم سر یه صندلی.بچه ها تا استاد بیاد داشتن به رشته های دیگه اظهار علاقه مندی میکردن.منم خمار خواب با موهای پریشون اگه میخواستمم کسی رغبت نمیکرد نگام کنه.یه راز،تازه گیها وقتی صبح کلاس دارم صورتمم نمیشورم تا خوابم نپره.استاد امروز ازاون پپه هاست.تا حاضریمو زد پشت جلوییم خزیدم پایین و ولو شدم رو صندلی تا تلافیه بی خوابیه دیشبو در بیارم.حتما میخوای بگی چرا دیشب بیدار بودم.خوب معلومه بچه ها نمیذاشتن.خوب باشه،دروغ نگفته باشم خودمم دلم نمیخواست بخوابم.به خدا من فقط چیبس و ماستشو خوردم.چپ چپ نگام نکن من اصلا از این آشغالا خوشم نمیاد .ولی جات خالی خیلی خندیدیم.بچه ها مست نکرده بودن ولی خودشونو زده بودن به مستی که دلشون نسوزه پولشون حروم شد.منم کلی سر به سرشون گذاشتم.خلاصه مجمع دیوانگان به راه بود.۴ساعت کلاس بود که من اصلا نفهمیدم کی تموم شد.بچه ها بیدارم کردن آخه ژتونا پیش من بود.فکر کنم اگه به خاطر ژتونا نبود نه تنها بیدارم نمیکردن ،ژتونه منم میخوردن.خلاصه رفتیم سلف.کیوان وایستاد صف.دو تا سرویس اول که دادن بچه ها صداشون در اومد آخه قاشق نداده بودن.سر و صدا که زیاد شد آشپز اومد بیرون گفت یا قاشقایی رو که بردین بیارین یا از این به بعد همینه.همه از تو صف اومدن بیرون بعضیا ژتونا رو پاره کردن .بعضیام یه کم قر قر کردن و گذاشتن رفتن .پریدم ژتونا رو از دست کیوان گرفتم گفتم وایستا تا همه ی سرویسا رو بگیریم.گفت میخوای چیکار ما که قاشق نداریم نکنه میخوای با دست بخوری.گفتم نه صبر کن .غذا ها رو گرفتیم گذاشتیم رو میز قیمه بود.به حسن سهیل اشاره کردم که میز بکشن جلوی در .همه ی پلوهارو ریختم رو هم بعد وسطشو باز کردم و قیمه ها رو ریختم توش.بچه های دیگه تا دیدن اینجوریه همه ی غذا ها رو ریختن رو میز. پا شدیم تا شناسایی نشدیم جیم زدیم.بعد از ظهرم کلاس نداشتیم در نتیجه دوئیدیم سوپری جلوی خونه. ناهار کالباس زدیم تو رگ.هممون بعد ناهار چپیدیم جلویه تلویزیون.کم کم داشت خوابمون میبرد که موبایل زنگ خورد.مال من نبود.چرا هر چی میشه میخوای یقه ی منو بگیری .وال... ما تعهد سرمون میشه.مال سهیل بود از زنگی که واسه این دختریه ایکپیری گذاشته بود ،فحش و ناسزا بود که نثار سهیلو دوستش میشد.نمیدونم این پسره چرا این قدر اسکله.این همه غیر مستقیم منو و حسن بهش گفتیم این دختره ستاره ،عروس هزار داماد-.به گوشش نمیره که نمیره.گمونم بد جور عاشقش شده .شاید از بس فیلم فارسی دیده جو گرفتتش.اگه این دختره نمیدونست همخونه ای سهیلم سه سوت مخشو میزدم.همینجوری که داشت باهام حرف میزد گوشی رو میدادم دست سهیل.ولی خدائیش این دختره واقعا ستاره ی سهیله.چی؟ عمرا.من گلوم پیش این جور دخترا گیر کنه.خیله خوب بابا،چرا میزنی.خواستم در عالم رفاقت یه لطفی به دوستم بکنم.خلاصه اعصابه هممون مگسی شده بود هم به خاطر سهیل هم به خاطر پریدن خوابمون.گفتم پا شم یه دوری بزنم شاید حالم جا بیاد.ولی دیدم حوصلشو ندارم گفتم بیام برا تو نامه بنویسم.برای تو همسر عزیزم.نمیدونم وقتی این نامه رو میخونی چقدر از دستم شاکی میشی.ولی خداییش فکر نمیکنی من تو دوران مجردیم یه جنتلمن واقعی بودم؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 بهمن1385ساعت   توسط علی   | 

Oneline users :

کدهای خفن جاوا اسکریپت