نابود کردن یک لحظه از ابدیت
از آن بانوی سبز پوش فقط دو چشم سبز یادش مانده بود که حالا شک داشت سبز بود یا نه.شاید شکری بود و انعکاس روسریه پسته ایش سبزشان کرده بود.یک آن دلش ریخت.چشم به چشمش که افتاد بند دلش پاره شد و ریخت پائین.نگاهشان در هم قفل شد.نه از آن ناز و عشوه ای نه از این لبخندی.فقط نگاه.بی محابا،بی هیچ ملاحظه ای.فارغ از آدمهای دورورشان.محیط اطراف و حتی زمین زیر پایشان ابر آلود و محو شد.فقط دو نفر که به هم نزدیک می شدند و در چشمان هم زل زده بودند ،باقی مانده بود.در چشمانش بیابان برهوت بود.برزخ.آتش بود که هر لحظه از جایی شعله می کشید و خاموش می شد و از جای دیگری سر می کشید.گرم می شد و داغ می شد و میسوخت و دم نمیزد.غرق در بی آبی عدم. بی هیچ تقلایی.نه لذت بود نه غم .بار سنگینی بود که بر تک تک سلولهایش فشار می آورد.شاید به خاطر همین ها بود که دیگر جزئیات صورتش را خوب به خاطر نداشت.یک خط قرمز باریک،جایی که باید لب باشد و دو خط بور بالای آن دو چشم سبز و دو نقطه سیاه کمی بالاتر از خط قرمز که به سختی قابل تشخیص بود در هاله ی سفید و پر نور صورتش.
یک ثانیه ،دو ثانیه،پنج ثانیه.نمیدانست چقدر طول کشید.ضربان قلب بود و التهاب و اضطراب که از یاد آوری آن لحظه تمام وجودش را تسخیر میکرد.همراه یک احساس همیشگی که درست بعد از آن چند لحظه به وجود آمده بود و حالا دیگر جزئی از وجودش شده بود.کسی که از هیچ فرصتی برای سرزنشش دریغ نمی کرد.خوره ای شده بود که روحش را مثل پارچه ی بید زده داشت متلاشی می کرد.تمام افکارش را پس میزد و تمام خلا های ذهنش را پر میکرد.
دو نفر ،دو جفت چشم به هم نزدیک و نزدیکتر شدند.ضربان قلبشان هماهنگ شده بود و طنین کش داری تولید میکرد.صدا بود که هر لحظه قوت میگرفت.انگار هزار طبل با هم نواخته می شدند.با هر قدم صدا بلند تر و تند تر می شد و سر انجام وقتی به هم رسیدند ممتد شد و آنقدر بلند که دیگر شنیده نشد در هنگام رد شدن از کنار هم در نزدیک ترین فاصله.و ادامه نگاه ها تا چند قدم با صدای رو به افول.ناگهان برید از او و قطع کرد نگاهش را و محو شد در غبار و ابر.خواست و انگار نخواست که بگذارد و بگذرد.اما نایستاد و ادامه داد راهش را و دیگر برنگشت .
ذات زن بود نگفتن و خواستن و ذات مرد باید، خواستن و گفتن.درست در همین لحظه متولد شد. نسخ قانون، زائید زائده ای ناهنجار.موجود مخوف شماتتگر با نی نی خالیه چشمانش.آنقدر بزرگ شد که یک دنیا عقده های فرو کوفته ی اجدادش را یکجا در خودش داشت.تا ابد با او ماند داغ نابود کردن یک لحظه از ابدیت و سرکوفت بود که از او می شنید و دو چشم سبز همیشه، که ملامتش می کردند.بارها در مرور این لحظه خواست آخر دیگری بنویسد اما ناتوان بود از گفتن حتی یک کلمه یا نشان دادن ایمایی به تمایل.که خواستن از هر دو بود و نخواستن از او
