هواي خانه چه دلگير ميشود گاهي
از اين زمانه دلم سير ميشود گاهي
عقاب تيز پر دشتهاي استغنا
اسير پنجه تقدير ميشود گاهي
صداي زمزمه عاشقان آزادي
فغان و ناله ي شبگير ميشود گاهي
نگاه مردم بيگانه در دل غربت
به چشم خسته ي من تير ميشود گاهي
مبر ز موي سپيدم گمان به عمر دراز
جوان ز حادثه اي پير ميشود گاهي
بگو اگرچه به جايي نميرسد فرياد
كلام حق دم شمشير ميشود گاهي
بگير دست مرا آشناي درد؛ بگير
مگو چنين و چنان، دير ميشود گاهي
به سوي خويش ميكشد مرا چه خون و چه خاك
محبت است كه زنجير ميشود گاهي
پ ن:در قسمت پیوندها نتیجه ی وبلاگ گردی هامو گذاشتم. همشون خوب و مرتبط با ادبیات داستانی به خصوص داستان کوتاه هستند.حتما بهشون سر بزنید.
+ نوشته شده در سه شنبه 28 آذر1385ساعت   توسط علی
|
