تبليغاتX
×××داستان کوتاه،مقاله،دستنوشته××× - مقاله

×××داستان کوتاه،مقاله،دستنوشته×××

برای شما برای خودم

صدای یک آه حسرت آمیز کشدار اورا به حال و هوای دیگری برد. صدا پر طنین و خش دار بود،انگار که بغض کرده باشد.اما پر شور و پر از احساس بود:

ـکاش میتوانستم فریاد برآورم امانمیتوانم کاش میتوانستم اشک بریزم اما نمیتوانم.نه آنقدر توان دارم که برخیزم و نا آنقدر درمانده که ناامیدم شوم. آه که نمیدانم به کدام سوی بیسو پناه برم.از چه گله کنم ازبخت و اقبال؟ از گردش روزگار؟ از این زمانه سرد و تاریک کشدار؟ یا از تو ای خدا؟.اما نه،از تو نمیتوانم شاکی باشم،چون میدانم که تو را خوب شناخته ام و ایمانم مرا از اعتراض به تو وا میدارد.اصلا اگر ایمان به تو نمیبود چگونه تحمل میکردم.همیشه این جمله اهنگین مادر در ذهنم تکرار میشود که (خدایا به داده ونداده ات شکر که داده ات رحمت ونداده ات حکمت است).گاه به ایمان مادر قبطه میخورم.نهایت اخلاص در عبادت وحضور خدا را در همه جا حس کردن،واقعا تحسین برانگیز است اما ایمانی است که مربوط به نسل پدر و مادر است.تعصبی چشم بسته و دیدی مستقیم نسبت به خدا که آنها را از دیگر جوانب زندگی گناه آلود باز میدارد.از مکتبخانه شروع میشود و با نظامی پدرسالانه و خداگونه که اطاعت نکردن از آندو موجب عذابی وحشتناک وخسرانی فوق العاده خواهد بود.گاهی آرزو میکنم کاش هنوز هم همانطور بود ولی زمانه عوض شده و جوانهای این زمانه همه خط قرمز ها را رد کرده اند و سیب سرخ ح(ه)وا را گاز زده اند.لذت وشیرینی زندگی مادی را چشیده اند و نیز متعصبانه و کورکورانه خواهان ایجاد جامعه ای مانند آنچه انسانهای پیروزمند عصر ماشین تجربه کرده اند ،هستند.ولی از تجربه بیرحمانه ی این تجربه بشری غافل هستند و باز هم که خوب دقت میکنم میبینم اصلا این لازمه رشد بشریت است.آری وقتی بشر بر سر دو راهی قرار نگیرد چگونه آزموده شود و چگونه عیارش مشخص شود؟

اکنون زمانی است که اگر انسان ایمان بیاورد ایمانش فوق العاده قوی و از روی بینش و آگاهی است و همین باعث میشود که این شخص خیلی از اعمال ارتجاعی و مقدس مآب نسل قبل را تکرار نکند.اما نسل من (سنین بین۲۰ تا۳۰) درست بین این دو شخصیت اجتماعی قرارگرفته است و افراد آن به سه دسته تقسیم میشوند.دسته اول آنان که همچنان ارتباط با نسل قبل را حفظ کرده اند و به ایمان قدیمه دست یافته اند.این دسته یا از تحول میترسند یاراه دیگری برای دستیابی به ایمان نمیشناسند.اینها کسانی هستند که نزد همسالان خویش امل نامیده میشوند. ودسته دوم کسانی هستند که حرکات ارتجاعی نسل قبل و مدرنیته جامعه غرب را کنار هم قرارداده و به نتیجه بی ایمانی رسیده اند و اصولا به آن فکر هم نمیکنند و در واقع راحت ترین راه را برگزیده اند. ودسته سوم که خودم را جزو آن میدانم کسانی هستند که دوران گذار پیله مانندی را طی کرده اند و به ایمان جدیده دست یافتند.من هم مانند خیلی های دیگر در خانواده ای مذهبی و پای جانماز مادر و دعای کمیل پدر دوران کودکی را گذراندم اما ناگهان انقلاب جدیدی که ناشی از مدرنیته بود جامعه را فرا گرفت و من هم در موجهای آن بالا و پائین میرفتم اما هیچ وقت در آن غرق نشدم.حال نوبت مرحله گذار بود و دیگر تعلیمات گذشته به سوالات متعدد گشوده شده از پنجره مدرنیته و در واقع رشد فکری بشری جوابگو نبود و دیگر نمیتوانست مرا اغنا کند.حال دیگر انسان چشم و گوش بسته ای وجود نداشت.همه بینا و شنوا شده بودند،همه بی پروا شده بودند.همانطور که بینش گذشته قادر به جوابگویی به ذهن سیالم نبود در میان این همه فولاد، سیمان، الکترونیک و کامپیوتر دنبال چیز جدیدی میگشتم.

شب خوابیدم،چشمانم را بستم وصبح که بیدار شدم به هیچ خدایی ایمان نداشتم.کافر شدم وشروع کردم.اولین گام پیدا کردن یک راهنما بود.جستجو در کتابهای قدیمه را به کلی کناری نهادم و یافتم سر انجام کسی راکه پیموده بود قبلا این راه را. با آنکه متعلق به یک نسل قبل بود ولی زودتر از همه ما این راه را پیموده بود.او قبل از آنکه مدرنیته وارد ایران شود خود وارد مدرنیته غرب شد.تجربه و تفکر و حفظ اصالت و ریشه های قومی و ملی بنیان های نظریه های فکری او را تشکیل میداد.کتابهایش یک به یک بر جان و روحم اثر میگذاشت و رفته رفته بینش جدیدی نسبت به همه چیز در ذهنم سازمان دهی شد.همیشه به استاد عزیزم که فقط او را در کتابهایش ملاقات کرده ام عشق میورزیدم فارغ از تعریفهای آنچنانی و تخریبهای مغرضانه.وقتی کتابهایش به مثابه معرفی نامه او عمل میکرد لازم نبود کسی او را برایم تعریف کند.استاد شریعتی که خود در کلاس درس استاد بزرگی چون علی درس آموخته بود،و با دل و جان تمام معارف دین را درک کرده بود، حالا حلقه اتصال کسانی مثل من بود که از طرق دیگر در پی معرفت یافتن نسبت به خدابودند.او تمام آئین های خدایی و غیر خدایی مانند بودایی رابررسی کرده بودو اطلاعات فراوانی از ادیان مسیحی و یهودی داشت .من نیز به تاسی از ایشان و فارغ از اینکه اسلام دین برتر است و همه وحشتهای کاذبی در مورد گرایش به دیگر ادیان وجود داشت سعی کرده بودم هر چند محدود،به مبانی ایدئولوژیک آنها مسلط شوم وهمه را در کنار هم به مقایسه بگذارم و به یکی از حقوق انسانی ام یعنی انتخاب دستیابم.این همه آن مراحلی بود که پله پله طی کردم تا به اعتقاد خودم به ایمان جدیده ی جلیله دست یافتم.

اما از اینکه میبینم هنوز هم افرادی که میتوانم بگویم یک درجه از افراد عامی سرتر هستند یعنی کسانی که دائما چراهای مختلف به ذهنشان هجوم می آورد،بدون اختیار و ایجاد حق انتخاب برای خود وشاید هم نوعی جبر، اسلام را میپذیرند،نگران میشوم.چون همین افراد که نمیشود آنها را طبقه خاصی به شمار آورد یا روشنفکر نامید و من در اینجا از آنها با عنوان لیدرهای کوچک یاد میکنم،موجب نابودی و نفاق در دین میشوند.و امابقیه افراد جامعه که به شدت تحت تاثیر این شبه روشنفکران عامی که میتوان آنها را در هر کسوت و پیشه ای از بغال و راننده تاکسی گرفته تاکاسب کار بازار و کارگر کارخانه ریسندگی قرار دارند،و همین سبب انحراف بخش زیادی از جامعه شده است و به همراهی موج مرتجعان مقدس مآب موجب عکس العمل جامعه که طبیعتا در برابر هر اجباری به وجود می آید،جریان دین ستیزی را در میان نسل جدید به وجود می آورند و در نهایت به راحت ترین تصمیم منجر میشود. اینگونه هست که کم توجهی به لیدر های کوچک باعث تشکیل بزرگترین دسته یعنی دسته دوم شده است.

پایان

پ ن:این مقاله ای از یکی از داستانهای بلندم بود که من حاضر در این مقاله میشود گفت که تا حدود زیادی منم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 آذر1385ساعت   توسط علی   | 

Oneline users :

کدهای خفن جاوا اسکریپت