قسمت دوم
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------
ناگهان چشمهایش خیره ماند دندانهایش به هم فشرده شد.لبهایش را آنقدر به هم فشار میداد که فقط یک خط از آن لبان زیبای صورتی اش باقی مانده بود.بدون اینکه به جاکلیدی کنار آینه نگاه کند کلید را از آن برداشت و همچنان که به چشمانش خیره مانده بود چند قدم به عقب رفت تمام نیرویش را در بازوی نحیفش جمع کرد .
صدای شکسته شدن آینه مانند زیباترین موسیقی ها برایش خوشایند بود.تبسم حاکی از برآورده ساختن خواسته ی قلبی اش، بر روی صورت اندوهگینش تضادی زیبا ساخته بود. صدای زنگ در با قطره ی اشکی او را از آن حال و هوا خارج کرد. دستپاچه دستی بر صورت نرم و لطیفش کشید.سرفه ای کرد تا سینه اش را صاف کند حس میکرد بازم گلویش باز نشده است ولی دید لازم نبود حرفی بزند.در را باز کرد .کسی که پشت در بود با تردید اسم و آدرس را تکرار کرد.با تکان دادن سرش به نشانه تائید وحشتزده شد و به بقیه اشاره کرد که بعد از او وارد خانه شوند.زن کمی عقب تر ایستاد .حالا جفت جفت چشمهای متعجب و وحشت زده بود که یک نگاه به او می انداختند یک نگاه به شیشه خورده های جلوی در و سریع مانند جریان آب به همه طرف پخش شدند.نفر دوم بدون مکث به طرف آشپزخانه رفت.سربازی از یکی از اتاق خوایها پرید بیرون چشمهای ورقلمبیده اش را به در اتاق چرخاند تا او را دید نگاهش را از او دزدید آب دهانش را قورت داد تته پته کنان فقط توانست بگوید جناب سربان و با دست اتاق را نشان داد.همچنان آرام پشت در منتظر تصمیم گیری افسر چاق زردمبویی بود که روبرویش طوری ایستاده بود که انگار میخواست جلوی فرارش را بگیرد. از چشمانش میخواند که آرزو میکرد او دروغ گفته باشد.اما صدای سرباز با آن سرو وضع این امید را نابود کرد.افسر سرباز را به جلوی در فرا خواند.سرباز با تردید و از ترس تمرد از دستورات به جلوی در رفت و جای سربان را گرفت .چشمانش را به زمین دوخت.جرات نگاه کردن به صورت متبسم و مهربان زن را نداشت.از چشمان قرمز پف کرده زن وحشت داشت.سربان جلوی در اتاق خواب مکثی کرد ولی نخواست چشمان گشاد شده و دهان بازش را کسی ببیند و به زور خود را به داخل اتاق هل داد.چند دقیقه ای در اتاق ماند بقیه هم که بازرسی خانه را تمام کرده بودند ساکت پشت در ایستاده بودند.سربان با ظرف شیشه ای پر از الکل در دست راهی میان افرادش باز کرد.به طرف در خروجی و زن رفت.طوری شیشه را با دو دستش گرفته بود که انگار هر لحظه ممکن بود بشکند.زن تا آنرا دید یادش آمد که اصل کاری را برنداشته است.جست سریعی زد .سعی کرد شیشه را از دست سربان بقاپد.سرباز کنار در آنقدر وحشت زده بود که نتوانست سریع عکس العمل نشان دهد.سربان با یک دست شیشه را در هوا بلند کرده بود و با دست دیگر زن را به عقب میراند .سرباز رسید و از پشت زن را گرفت .تقلای زیاد زن نحیف باعث شده بود سرباز زور بیشتری بزند.زن وحشیانه به طرف سربان هجوم میبردوچند بار به صورت سربان چنگ انداخت سرباز دیگری به کمک سرباز اول رفت .سربان فرصت کرد سرش را به بالا و به سمت دستش بچرخاند.خوب نگاه کرد .اشتباه نکرده بود .جسم پیک مانند قرمزی داخل شیشه بود .آری قلب بود قلب انسان.انسانی که در آن اتاق خواب غیر از صورتش تمام بدنش با چاقو پاره پاره شده بود .سینه اش را شکافته بودند.خفه اش کرده بودند که نتوانسته بود هیچ کاری بکند.زن دیگر توانی برای تلاش نداشت به زاری افتاد .پهن زمین شد و پاهای سربان را محکم بغل کرده بود .سربان هیچ راهی برای خلاصی از این وضعیت نداشت.کمی به زن خیره شد دستش را به سمت زن دراز کرد.چشمان زن به چشمهای سربان خیره شد باور نمیکرد به این راحتی آن را به او بدهد.با تردید دستش را آرام و لرزان به سوی شیشه دراز کرد و هنگامی که آنرا گرفت.چشمانش برقی زد لبخند بچه گانه ای بر صورتش نقش بست و نگاه سرشار از قدرشناسی اش را به سوی سربان کرد. دستش را روی زمین اهرم کرد و بلند شد .با اشاره سربان و بدون کوچکترین مقاومتی همراه دو سربازبه سمت در رفت و برگشت سرش را به نشانه تشکر به سمت سربان خم کرد ساکش را برداشت و پشت در ناپدید شد.انگار که اصلا نبود .انگار که یک فیلم وحشت انگیز به پایان رسیده بود.هیچ وحشتی دیگر در سربان دیده نمیشد.با تمام وجود داشت درک میکرد که چه اتفاقی افتاده است.با صدایی لرزان و آرام گروهبان را صدا زد. گروهبان خبردار با برگه هایی در دست روبرویش ظاهر شد.حالت رسمی همیشگی بر چهره سربان نشست.تقریبا داد زد :خوب؟ گروهبان:قربان همانطور که گفته بود اعترافاتش را روی میز ناهار خوری آشپزخانه گذاشته بود.مثل همیشه شوهره به زنش خیانت کرده بود اونم کشتش .اول دو بسته قرص خواب ریخت تو قهوه اش،بیهوش که شد با بالشت خفه اش کرد ،آخرش هم با چاقو افتاد به جونش و قلبش را از سینه اش بیرون کشید.آنقدر با تفضیل و جزئیات اینها را نوشته است که فکر کنم با یک آدم قصی القلب طرف باشیم.همش هم تو این برگه ها نوشته که (دیگه ماله خودم شد.مال خود خودم). سربان به شیشه خورده های دم در زل زده بود و زیر لبی چیزهایی میگفت. نه مثل همیشه نبود .مثل همیشه، یه اتفاق دیگه بود. گروهبان:چیزی گفتید قربان. سربان همانطور که خیره مانده بود گفت: نه .به چیزی دست نزنید،همه برید بیرون،دو نفر پشت در باشند،کسی نیاد تو تا بقیه بیان
سربان با سبیلهای پرپشتش بازی میکرد و بازم زیر لب چیزهایی میگفت:مثل همیشه یه فاجعه جدید تکراری بود. مثل همیشه
