تبليغاتX
×××داستان کوتاه،مقاله،دستنوشته×××

×××داستان کوتاه،مقاله،دستنوشته×××

برای شما برای خودم

از دنیا بیزاریمان گرفته بود.گفتیم برویم و هوایی بخوریم.سر راهمان که از مطبخ میگذشتیم بنا بر عادت معمول در یخچال را باز نموده و با سر تا کمر در آن فرو رفتیم تا شاید از میان نشخوار این یاغیان هم خانه چیزی جهت تناول و شبچره بیابیم. دست آخر دو عدد زرد آلوی نارس یافت شد. غنیمت شمردیم و بر روح عزیزان هم قطار درودی جانانه و سفارشی فرستادیم . از اندرونی به باغ باصفا پا نهادم.شبی بس ساکت و مطبوع بود.ستارگان چشمک زنان، غافل از اینکه ما در دست چپمان چندین انگشتر زر و نقره و در دست راستمان عقیق و غیره داریم. آخر دستانمان را به پشت کمرمان و سینه ها را به جلو داده و مانند هرگاه ،شاهانه گام بر می داشتیم.

خوب که از دنیا غافل گشتیم،مشغول بلع آن دو زردآلوی منحوس شدیم.با دندانهای مبارکمان بر آن کوفتیم و جویده ناجویده قورت دادیم.وقت خوشیمان از اندازه افزون شد و عزم بازگشت نمودیم.کمی از اوراق امتحانیمان را زیر و رو کردیم تا فردا شاید به دادمان برسد.اما بناگاه روح خبیسه ای بر ما چیره شد و جادوی خواب را در چشمانمان افکند. مانیز چون جادوگر دربار نبود،تسلیم گشتیم.خوابیدن همان و بیدارشدنمان پیش از سحرگاه همان.

اولش فکر کردیم ادامه جادوی روح خبیس می باشد که اینگونه به دل درد و دل پیچه مبتلا گشتیم.اما یادمان آمد که رمل استرلاب جادوگر نزد ماست و هر آنچه ورد آموخته بودیم خواندیم.هیچ افاقه نکرد.گفتیم شاید وجدانمان باشد که اینگونه به پهلویمان و آبگاهمان میکوبد.ولی ما خوب با وجدانمان کنار آمده بودیم بر قرار آن صلح نامه ی کذا، که ترکمن چای شرف داشت بر آن .

تا وقت موعود امتحان ،درد امانمان را بریده کرد. اما تا چشمانمان اوراق امتحانی را رویت کرد به کل از یاد بردیمش.این نیز موقتی بود چرا که به سوال سیزده نرسیده دوباره دردمان اوت کرد.سخت آشفته و بد حال گشتیم طوری که خانم مهربان مراقب انگشتر های متعددمان را نادیده گرفت و دل بر ما سوزاند و چند سوالی به ایما و اشاره ی چشم و ابرو بر ما آشکار کرد.به هر نحوی از انحا این مصیبت را به اتمام رساندیم و به عمارت نزول کردیم و در تخت خود را رها.

به یک کوارتر نکشیده بود که چشم بر هم نهاده بودیم،یکهو احساس کردیم خورشید خانم هوس همبستری با ما را کرده.چنان دچار تب و هذیان گشتیم که هر انچه از اسرار کشوری و لشکری و رازهای مگو بود، به طرف العینی بازگو کردیم و این پست فطرتان دون مایه همه را مکتوب کردند تا به وقت مقتضی دمار از روزگارمان برآورند.تب و درد و هذیان تا پاسی از شب ادامه داشت و ما ناخودآگاه بر همه مهربان شده بودیم و نرم و ملایم سخن میراندیم طوریکه چند تن از اصحاب،انگشت سبابه را پس از سه دور و نیم چرخش در بینیشان در دهان فرو برده و به اندازه مزه شور آن،از رفتارمان تعجب ورزیدند.حتی عده ای از این طایفه نسوان که نمیدانیم چگونه این دستهای نافرمان قلم شده از بیماریمان سو استفتاده کرده و شماره شان را گرفته بود،آرزوی مرگ ما را کردند.البته بنا بر قول معروف که(به مرگ میگیریم که به تب راضی شود). این بدحالی ما سخت دلخواه آنان گشته بود زیرا که هر کلامی تا به حال برخود حرام کرده بودیم از زبانمان جاری  گشت و حسابی خوش خوشانشان گشته بود.

به هر رو چنانکه شرح ماوقع رفت با خورشید خانم همبستر شدیم و به لطف حکیمان و عمه قزی خان باجی اول دربار و آن نبات های زعفرانی اش،صبحدم بود که بهبودی حاصل گشت و دولت نو از تخت برخاست. اما چه حاصل که سرخوشیمان با نیشخند ها و پوزخندهای این نابکاران نا همراه و از باب گاف هایی که دادیم و بر ملا شدن لاف هایی که زدیم ،دوامی نداشت.هیهات که حتی دیوار حاشا نیز برای ما پست گشته بود.یادمان باشد اگر روزی پرزیدنت شدیم چند دستور را بلادرنگ صادر کنیم.من جمله آنکه حمل هرگونه گوشت کوب دوربیندار جرم و مجرم ،مفسد فی العرض و مهدور الدم میباشد و اگردر تهیه ،تولید و پخش زرد آلو نیز نقش داشته باشد بعد از حبس ابد اعدام باید گردد.این دو مصداق فساد، توطئه شوم استکبار جهت تهاجم فرهنگی و غیر فرنگی می باشد.

توصیه ای جدید از اطبای چینی به دستمان رسیده که خوردن تخم زرد آلو بعد از خوردن خود آن علت درد را در آخر شب زایل میکند.این روش امتحان نشده و ما مسئولیتی نمیپذیریم.

--------------------------------------------------------------------------

به مدت یک ماه کرکره ها را میکشیم پائین زیرا که موسم امتحانات با گونو وسونامی در راه هست.پس تا مدتی عادت چرت خواندن را کنار بگذارید و زرد آلو هم نخورید.

+ نوشته شده در  شنبه 26 خرداد1386ساعت   توسط علی   | 

گفتم : آخرش ضرره

گفت: راهیه که باید رفت                                 گفتی: باید ثابت کنی، تو این زمونه فقط باید ثابت کنی

گفتم: سخته.ثابت میکنم ولی نه به تو،به خودم

گفت: باشه                                                  گفتی: یه شب همخوابگی با من!

گفتم: رسوایی!

گفت: رسوایی؟                                            گفتی: شاید

گفت: اگه نموندی؟ اگه رفتی؟                          گفتی:  بهائیه که باید بپردازی 

گفتم: آخرش ضرره ولی راهیه که باید رفت

گفت :باشه                                                 گفتی: اگه برم؟

گفت: مهم نیست.من ثابت میکنم

گفتم: آره مهم نیست.تو فقط بهونه ای. بعدشم که نباشی مهم نیست.من عاشقم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 خرداد1386ساعت   توسط علی   | 

Oneline users :

کدهای خفن جاوا اسکریپت