تبليغاتX
×××داستان کوتاه،مقاله،دستنوشته×××

×××داستان کوتاه،مقاله،دستنوشته×××

برای شما برای خودم

- چشمم

-چشمت

 

-چشمت ... چشمت ..... چشمت........ چشمت...........چشمت . چش

- چشمش ............. چشمش ........... چشمش ...... چشمش .... چشمش ...چشمش . چشمش چشمشچشمشچشمشششششش

+ نوشته شده در  جمعه 27 بهمن1385ساعت   توسط علی   | 

فهم هنر

زیبایی شناختی و لذت بردن از زیبایی در ذات هر انسانی وجود دارد،اما فعال کردن آن امری است اکتسابی.درک زیبایی به معنی اخص(هنر) نیاز به بیدار کردن طبع و آموزش دارد.اگر موسیقی پر احساسی شنیدید و فقط با آن ضرب گرفتیدنباید بپندارید که آنرا درک کرده اید، بلکه اینمضمون مقوله ای حسی است.در پس این موسیقی احساسها،حرفها،ایدئولوژیها،جهان بینیها،.....نهفته است.اگر هنگام دیدن یک تئاتر خشم،عشق،حسرت،....از طریق بازیگر به شما منتقل شد،آنموقع میتوانید بگوئید من یک تئاتر دیدم و از آن لذت بردم.
اما چقدر جامعه امروز ما قادر به درک هنر است؟ و آیا مقصر است؟ اخیرا به مطالعه در وضعیت هنر در دهه بیست و سی و مقایسه آن، با دهه ی اخیر پرداختم.نه تنها پیشرفتی نمیبینم حتی پست رفتهایی وجود دارد که به شدت نگران کننده است.(در اینجا کاری به سیاست ندارم گو اینکه گزینه ای تاثیر گذار می باشد).در گذشته با وجود اینکه بسیاری از برداشتها مقلدانه و انتزاعی بود با این حال حتی گرفتن ژست رفتن به تئاتر به عنوان مظهر تجدد مابی،باعث همه گیر شدن و آزموده شدن تعدادی از افراد این جامعه و تشکیل اولین کلنی های جامعه هنر فهم را فراهم میکرد.یا موسیقی سنتی که با کراوات کلاه پهلوی نواخته میشد،حتی الان هم که شنیده میشود هویت مستقلی دارد و فضا و زمان خاصی را تداعی میکند.  چه بسا اگر همان جریان ادامه میافت اکنون وضعیت بهتری داشتیم.اما امروز میتوان از تعداد تیراژ کتابها، تعداد سالنهای نمایش،سرانه ی فرهنگی هر خانوار،.... از نظر کمیت و نبود حتی یک اثر در هفتگانه ی هنر در سطح جهانی از نظر کیفیت،پی به وضعیت اسف بار هنر پی برد.وقتی در یک اتفاق  روزمره پیرمردی چنان مناسب آن موقعیت بیتی از منطق الطیر عطار می آورد از فرط تعجب مات میمانم.یا وقتی در بازدید از چهل ستون توریستهای خارجی جلوی پرده ی حرمسرا دارند بحث میکنند،یک عده جوان که با آنها همقدم هستم میگویند ببینید اینها از ما ندید بدید تر هستند،یاد فیلمی می افتم که در حین جنگ جهانی دوم مردم پاریس زیر بمباران نازی ها از سالن نمایش خارج نمیشدند.غصه ام میشود و فکر میکنم جامعه ما به کجا خواهد رفت.یعنی ملتی با این همه سابقه نباید هنرش در اوج باشد؟ جواب دادن به این چراها بیهوده است زیرا چیزی جز توجیه در پی نخواهد داشت اما چیزی که مهم است اینکه از این به بعد چه باید کرد؟
اینها چیزهایی است که دغدغه ها و رسالت هر مدعیه هنر است.در آخر این مقاله که بیشتر شاید درد دل بود از همه ی هنرمندان و هنردوستان تقاضا میکنم کوشش خود را در برای پیشرفت و توسعه هنر در جامعه به کار گیرند.

پ ن:در این مقاله سعی بر تعریف هنر نبوده است بلکه بسط و گسترش هنر مورد نظر بوده است.

+ نوشته شده در  شنبه 21 بهمن1385ساعت   توسط علی   | 

نامه ای برای همسرم

گفتم شاید بخوای بدونی امروز چه کارایی کردم .صبح طبق معمول با صدای زنگ موبایل بیدار شدم.نه... باور کن کسی زنگ نمیزنه.رو ساعت میذارم که بیدار شم.بعد کیوان و سهیل رو بیدار کردم یعنی کشیدم زیر کو...شون تا بیدار شدن.حسنم طبق معمول با فلاسک چایی تو یه دست با یه کتاب تو دست دیگش از خرپشته اومد پائین.نمیدونی چه نعمتیه این سحر خیزیه حسن.یه قلپ چایی زدیمو پریدیم پائین ماشین گرفتیم.دم دانشگاه پیاده شدیم.کلاسای امروز تو کریدور بالا برگزار میشد.آی زورم میومد تا اون بالا برم.ولی بقیه همچی کیفشون کوک بود.آخه کلاسای معماری و کامپیوترم اونجا بود.منو که میشناسی اصلا اهل این حرفا نیستم.سرم مثل گاو انداختم پائین و رفتم ته کلاس تمرگیدم سر یه صندلی.بچه ها تا استاد بیاد داشتن به رشته های دیگه اظهار علاقه مندی میکردن.منم خمار خواب با موهای پریشون اگه میخواستمم کسی رغبت نمیکرد نگام کنه.یه راز،تازه گیها وقتی صبح کلاس دارم صورتمم نمیشورم تا خوابم نپره.استاد امروز ازاون پپه هاست.تا حاضریمو زد پشت جلوییم خزیدم پایین و ولو شدم رو صندلی تا تلافیه بی خوابیه دیشبو در بیارم.حتما میخوای بگی چرا دیشب بیدار بودم.خوب معلومه بچه ها نمیذاشتن.خوب باشه،دروغ نگفته باشم خودمم دلم نمیخواست بخوابم.به خدا من فقط چیبس و ماستشو خوردم.چپ چپ نگام نکن من اصلا از این آشغالا خوشم نمیاد .ولی جات خالی خیلی خندیدیم.بچه ها مست نکرده بودن ولی خودشونو زده بودن به مستی که دلشون نسوزه پولشون حروم شد.منم کلی سر به سرشون گذاشتم.خلاصه مجمع دیوانگان به راه بود.۴ساعت کلاس بود که من اصلا نفهمیدم کی تموم شد.بچه ها بیدارم کردن آخه ژتونا پیش من بود.فکر کنم اگه به خاطر ژتونا نبود نه تنها بیدارم نمیکردن ،ژتونه منم میخوردن.خلاصه رفتیم سلف.کیوان وایستاد صف.دو تا سرویس اول که دادن بچه ها صداشون در اومد آخه قاشق نداده بودن.سر و صدا که زیاد شد آشپز اومد بیرون گفت یا قاشقایی رو که بردین بیارین یا از این به بعد همینه.همه از تو صف اومدن بیرون بعضیا ژتونا رو پاره کردن .بعضیام یه کم قر قر کردن و گذاشتن رفتن .پریدم ژتونا رو از دست کیوان گرفتم گفتم وایستا تا همه ی سرویسا رو بگیریم.گفت میخوای چیکار ما که قاشق نداریم نکنه میخوای با دست بخوری.گفتم نه صبر کن .غذا ها رو گرفتیم گذاشتیم رو میز قیمه بود.به حسن سهیل اشاره کردم که میز بکشن جلوی در .همه ی پلوهارو ریختم رو هم بعد وسطشو باز کردم و قیمه ها رو ریختم توش.بچه های دیگه تا دیدن اینجوریه همه ی غذا ها رو ریختن رو میز. پا شدیم تا شناسایی نشدیم جیم زدیم.بعد از ظهرم کلاس نداشتیم در نتیجه دوئیدیم سوپری جلوی خونه. ناهار کالباس زدیم تو رگ.هممون بعد ناهار چپیدیم جلویه تلویزیون.کم کم داشت خوابمون میبرد که موبایل زنگ خورد.مال من نبود.چرا هر چی میشه میخوای یقه ی منو بگیری .وال... ما تعهد سرمون میشه.مال سهیل بود از زنگی که واسه این دختریه ایکپیری گذاشته بود ،فحش و ناسزا بود که نثار سهیلو دوستش میشد.نمیدونم این پسره چرا این قدر اسکله.این همه غیر مستقیم منو و حسن بهش گفتیم این دختره ستاره ،عروس هزار داماد-.به گوشش نمیره که نمیره.گمونم بد جور عاشقش شده .شاید از بس فیلم فارسی دیده جو گرفتتش.اگه این دختره نمیدونست همخونه ای سهیلم سه سوت مخشو میزدم.همینجوری که داشت باهام حرف میزد گوشی رو میدادم دست سهیل.ولی خدائیش این دختره واقعا ستاره ی سهیله.چی؟ عمرا.من گلوم پیش این جور دخترا گیر کنه.خیله خوب بابا،چرا میزنی.خواستم در عالم رفاقت یه لطفی به دوستم بکنم.خلاصه اعصابه هممون مگسی شده بود هم به خاطر سهیل هم به خاطر پریدن خوابمون.گفتم پا شم یه دوری بزنم شاید حالم جا بیاد.ولی دیدم حوصلشو ندارم گفتم بیام برا تو نامه بنویسم.برای تو همسر عزیزم.نمیدونم وقتی این نامه رو میخونی چقدر از دستم شاکی میشی.ولی خداییش فکر نمیکنی من تو دوران مجردیم یه جنتلمن واقعی بودم؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 بهمن1385ساعت   توسط علی   | 

تا چشام تو چشاش افتاد نگامو ازش دزدیدم.خودمو زدم به اون راه .چشام الکی رو دارو درختای کوچه پرسه میزد .سرعت قدمهامو زیاد کردم و ازش سریع رد شدم.چندمتر که رفتم دلم به حالش سوخت . از خودم بدم اومد.خواستم برگردم برم جلوشو بگیرم زل بزنم تو چشاش.اگه امتناع کرد جفت بازوهاشو محکم میگرفتم و تکونش میدادم تا به من نگاه کنه.اونوقت همینطور که جلوش زانو زدم و خط نگاهمون موازیه زمین شد ،بهش میگفتم باور کن به خاطر اینکه با اون پاهای افلیجت رو ویلچر نشستی نیست که ازت رو برگردوندم.فقط از این میترسیدم مثل بقیه تو چشام ترحم بخونی.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 بهمن1385ساعت   توسط علی   | 

نابود کردن یک لحظه از ابدیت

از آن بانوی سبز پوش فقط دو چشم سبز یادش مانده بود که حالا شک داشت سبز بود یا نه.شاید شکری بود و انعکاس روسریه پسته ایش سبزشان کرده بود.یک آن دلش ریخت.چشم به چشمش که افتاد بند دلش پاره شد و ریخت پائین.نگاهشان در هم قفل شد.نه از آن ناز و عشوه ای نه از این لبخندی.فقط نگاه.بی محابا،بی هیچ ملاحظه ای.فارغ از آدمهای دورورشان.محیط اطراف و حتی زمین زیر پایشان ابر آلود و محو شد.فقط دو نفر که به هم نزدیک می شدند و در چشمان هم زل زده بودند ،باقی مانده بود.در چشمانش بیابان برهوت بود.برزخ.آتش بود که هر لحظه از جایی شعله می کشید و خاموش می شد و از جای دیگری سر می کشید.گرم می شد و داغ می شد و میسوخت و دم نمیزد.غرق در بی آبی عدم. بی هیچ تقلایی.نه لذت بود نه غم .بار سنگینی بود که بر تک تک سلولهایش فشار می آورد.شاید به خاطر همین ها بود که دیگر جزئیات صورتش را خوب به خاطر نداشت.یک خط قرمز باریک،جایی که باید لب باشد و دو خط بور بالای آن دو چشم سبز و دو نقطه سیاه کمی بالاتر از خط قرمز که به سختی قابل تشخیص بود در هاله ی سفید و پر نور صورتش.

یک ثانیه ،دو ثانیه،پنج ثانیه.نمیدانست چقدر طول کشید.ضربان قلب بود و التهاب و اضطراب که از یاد آوری آن لحظه تمام وجودش را تسخیر میکرد.همراه یک احساس همیشگی که درست بعد از آن چند لحظه به وجود آمده بود و حالا دیگر جزئی از وجودش شده بود.کسی که از هیچ فرصتی برای سرزنشش دریغ نمی کرد.خوره ای شده بود که روحش را مثل پارچه ی بید زده داشت متلاشی می کرد.تمام افکارش را پس میزد و تمام خلا های ذهنش را پر میکرد.

دو نفر ،دو جفت چشم به هم نزدیک و نزدیکتر شدند.ضربان قلبشان هماهنگ شده بود و طنین کش داری تولید میکرد.صدا بود که هر لحظه قوت میگرفت.انگار هزار طبل با هم نواخته می شدند.با هر قدم صدا بلند تر و تند تر می شد و سر انجام وقتی به هم رسیدند ممتد شد و آنقدر بلند که دیگر شنیده نشد در هنگام رد شدن از کنار هم در نزدیک ترین فاصله.و ادامه نگاه ها تا چند قدم با صدای رو به افول.ناگهان برید از او و قطع کرد نگاهش را و محو شد در غبار و ابر.خواست و انگار نخواست که بگذارد و بگذرد.اما نایستاد و ادامه داد راهش را و دیگر برنگشت .

ذات زن بود نگفتن و خواستن و ذات مرد باید، خواستن و گفتن.درست در همین لحظه متولد شد. نسخ قانون، زائید زائده ای ناهنجار.موجود مخوف شماتتگر با نی نی خالیه چشمانش.آنقدر بزرگ شد که یک دنیا عقده های فرو کوفته ی اجدادش را یکجا در خودش داشت.تا ابد با او ماند داغ نابود کردن یک لحظه از ابدیت و سرکوفت بود که از او می شنید و دو چشم سبز همیشه، که ملامتش می کردند.بارها در مرور این لحظه خواست آخر دیگری بنویسد اما ناتوان بود از گفتن حتی یک کلمه یا نشان دادن ایمایی به تمایل.که خواستن از هر دو بود و نخواستن از او

+ نوشته شده در  جمعه 6 بهمن1385ساعت   توسط علی   | 

Oneline users :

کدهای خفن جاوا اسکریپت