تبليغاتX
×××داستان کوتاه،مقاله،دستنوشته×××

×××داستان کوتاه،مقاله،دستنوشته×××

برای شما برای خودم

ایرادات وارده به داستان (مرد) در جلسه نقد هفتگی کارگاه داستان نویسی و توضیحات نویسنده

ایرادات:1-نوشته گزارشی شده بود و همه چی گفته شده بود.
2- فقر احساس نشد.هیچ جای این داستان به ظاهر دردناک احساسات را بر نمی انگیخت.
3-شخصیت ها تیپیک بودند.هیچکدام پردازش نشده بود.
4- تعداد شخصیت ها (6نفر) برای یک صفحه داستان خیلی زیاد بود و حتی اگر نویسنده تمایل داشت تا از این شخصیت ها استفاده کند در این فضای کماز همه ی آنها سطحی رد شد.

توضیحات:1- هدف اصلا نمایاندن فقر نبود.و معتقدم که فقر هم به عنوان پیرنگ در دیالوگها خوب بیان شده بود.
2- مقصود اصلی داستان حول محور پسر بود که با توجه به شرایط خانواده زود مرد شده بود و اصلافقر به عنوان تم اصلی در نظر گرفته نشده بود.
3-موضوع فرعی هم از پیش گویی آخر داستان و گره افکنی به وسیله انتخاب این فرم بود.
4- سعی شده بود بااستفاده از کلیشه مفهوم جدیدی بیان بشود و فکر میکنم همین موضوع باعث تیپ زدگی شده بود و یا محیط حذف شده بود ولی هدف تکرار نکردن واضحات بود و عامدانه به کار رفته بود.

در مجموع با تشکر از همه ی دوستانی که نظر دادن و بازخوردی که داستان داشت این کار را موفق نمیدانم.نکته دیگری که دوستان به آن اشاره کردند شعار زدگی در نوشته ها بود که که این را نیز میپذیرم و باید بگویم که قبل از اینکه نویسنده باشم مقاله نویسم و از دوستان عزیزم میخواهم که تجربیاتشان را در اختیار من ودیگران قرار دهند.

+ نوشته شده در  جمعه 29 دی1385ساعت   توسط علی   | 

مرد

 

ـبابا بابا.... _بابا من نمیخوام برم مدرسه.من میخوام کار کنم

ـبگیر بتمرگ سر جات

ـبابا نرو سر کار من نمیخوام برم برم مدرسه

سرمای درونیه رونده ای نوک پا تا فرق سر مرد را پیمود.یه آن تمام بدنش گر گرفت و عرق از روزنه های پوستش داشت بیرون میزد.مردمک چشاش دودو میزد تا اشک توش جمع نشه.صداش آروم شد.

_برو مدرسه.بهشون بگو فردا حتما پولشونو میدی.

ـبا.. هنوز حرف تو دهن پسر بود که سوزش صورتش نای حرف زدنو ازش گرفت.پسر قدش به کمر پدر نمیرسید اونقدر مرد نشده بود که جلوی گریه اش را بگیره.معصومه نیم خیز تو رختخواب نشست. پشت قاب شیشه ای در، حبیب داشت کیسه نایلون سیاه لباس کارشو از میخ آویز ستون ایوون بر میداشت.اینور در هم رضا سرشو تو متکا فرو برده بود.معصومه دستی روی سر رضا کشید و فقط وزوز کرد.

حواسش را جمع کرد تا انگشت کوچکش باز توی درز بازشده ی جیب پدر گیر نکند.بالاخره بعد از چند روز یه دسته پول تو جیب پدر بود.نیم نفس عمیقی کشید.رفت سر سفره و جرات کرد که بگه _بابا برا مدرسمون پول خواستن.همه دادن.فقط.... .حرفشو خورد و بقیشو نگفت.منتظر بود پدر بگه چقدر میخوای؟.ولی چشای پدر، مثل هر وقت که میخواست بگه (ندارم) به یه جا که معلوم نبود کجاست خیره شده بود.طوری آروم گفت که خودشم مطمئن نبود که گفته یا نه.پسر میخواست دادبزنه پس اون همه پول چیه؟.ولی هیچی نگفت.به زور لقمه رو قورت داد تا بغضش نتونه بالا بیاد.

پدر کنار بخاری نفتیه پت پتو کز کرده بود ولی بازم گرمش نمیشد.انگار تاریکی ،هوا رو سردتر کرده بود.زنشو سه تا بچه هاش ردیف تو اتاق نمورشون خوابیده بودند.

_معصومه

_چیه؟

_بچه ها خوابن؟

_گمونم

_رضا روزا کجا میره؟

_خب میره مدرسه

_نمیره.امروز ناظمشون جلومو گرفت.گفت رضا مریضه؟چند روزه نمیاد مدرسه.منم دستپاچه گفتم آره

_پس این صبح تا ظهر کجا میره؟ نکنه...

_نه حکما به خاطر پول مدرسس.چند شبه حواسم بهش هست.سر شام میره سر جیبم ببینه پول دارم بهم بگه یا نه.امشبم پول اجاره رو دید که گفتش.

_اجاره جور شد؟

مال یه ماه

_یه ماه؟ الان دو ماست اجاره عقب افتاده.تو که روز نیستی ببینی.دیگه نمیشه چاک دهن این زنیکه رو بست.

_میدونم،ولی اینم به هر کی میشناختم رو زدم تا جور شد.صبح ببر بده دست آق اسمال .اون از زنش انسون تره.

_پس رضا چی؟

_فردا هر جور هست میرم سر کار

_چی؟ مگه دکتر تا سه ماه قد غن نکرده.اگه یه ذره اون مهره ی واموندت اینور اونور بشه فلج میشی.میفهمی؟من به درک کی میخواد شکم این سه تا رو سیر کنه؟

_چاره ای نیست.کسی نمونده که ازش قرض کنم.فقط فردا رو میرم.انشاا... که چیزی نمیشه.

معصومه رفت زیر پتو .داشت وزوز میکرد.داشت هر چی دعا بلد بود میخوند.تو بد برزخی گیر کرده بود از یه طرف درسو مدرسه ی رضا، از یه طرف سلامتیه شوهرش.همین الانشم با پول رختشویی اموراتشون نمیگذشت چه برسه به این که یه علیلم رو دستش بمونه.ولی بالاخره اون یه مرد بود.نمیتونست که جلوشو بگیره.بارها خود حبیب میگفت:این جور وقتا مردن واسه مرد بهتره.میدونست نمیتونه جلوشو بگیره.دیگه هیچی نگفت.فقط وزوز کرد.حبیب خودشو چپوند زیر پتو و زل زد به شیشه مات در چوبیه قدیمیه اتاق.از وقتی از داربست افتاده بود دیگه نتونست بره سر کار.تا صبح چشاش به قاب در بود.همین که سپیده زد ،درست مثل وقتی که میرفت سر کار،لنگه ی درو یکم بالا کشید و دستگیره رو دا پائین.طوری اونو باز میکرد که صدای جیر جیر همیشگیش شنیده نمیشد.امروز هر طور شده بایست میرفت سر کار._بابا بابا......

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 دی1385ساعت   توسط علی   | 

زمانه

هیجان به زیر پوست رنگ پریده اش دویده بود و چهره اش برافروخته بود.صدای ضربانش را در گوشها و کاسه سرش میشنید.پشت در این پا و آن پا میکرد.دستش را به طرف زنگ طلایی در سفیدی که درخشش چشمها را میزد دراز کرد.بیک بیک بیک.باز هم این صدای مزخرف ساعت،درست زمانی که آن در رویایی داشت باز می شد مثل هر روز صبح به رویای زیبایش خاتمه داد.هر دفعه که بیدار می شد تصمیم میگرفت دیگر زنگ نزند،به خودش قول میداد آنقدر پشت در منتظر بماند تا در خودش باز شود.اما نمیدانست چرا نمیشد. نمیدانست چرا سر بزنگاه بیدار میشد.آیا قولش یادش میرفت یا شوق دیدن آنطرف در تاب و توان تحمل کردن را از او می ربود.(سرش را در بالشت فرو برد .پلکهایش را محکم روی هم فشرد.تمام سعی خود را کرد تا چیزی نشنود.اما باز هم نمیشد.صدای ضربات پتک وار ساعت از تمام سوراخ ها و روزنه های رو انداز بالشت و دستانش نفوذ میکرد و راه گوشهای او را میپیمود.بالشت را به طرف جایی که دیشب ساعت را گذاشته بود پرتاب کرداما صدا همچنان می آمد.تا آنجا که میتوانست چشمانش را باز کرد و همه چیز را در هاله ای از مه میدید.با این وجود میتوانست حدس بزندسایه هایی را که میبیند چه اشیایی هستند. سخت به دنبال چارچوب ابی کوچکی با یک عقربه قرمز و دو عقربه سیاه که مانند دنیای الان او میچرخیدند میگشت).مثل هر روز صبح،بدون شستن دست و صورت و خوردن صبحانه به محل کارش رفت.از همان در قدیمی چوبی با چهار تا قاب شیشه ای کدر شده،که همیشه سرما از آنها عبور میکرد.موقع عبور از این در همیشه آنرا با در رویایش مقایسه میکرد و از اینکه مجبور بودبه آن دست بزند چندشش میشد.بارها هنگام عبور از در وسوسه شیطانی کوک نکردن ساعت وجودش را فرا میگرفت.اما فریم های زندگی رقت بار پدر علیل زمینگیرش،مادر پیر از کار افتاده اش و برادر محصلش،کسانی که مثل نفس برای آنها بود، بلا فاصله و لا منقطع از جلوی چشمانش میگذشت.وضعیتش به راننده آمبولانسی میمانست که اگر لحظه ای از حرکت می ایستاد بیمارش دردم میمرد.سالها بود که روزگار داغ پایان بردن رویای سپیده دمش را بر دلش گذاشته بود.حتی زمانی که در محل کارش غرق در بیادآوری رویای نیمه کاره اش بود این زنگ تلفن بود که او را وارد دنیای حقیقی میکرد یا زمانی که در صف اتوبوس به نقطه ای خیره شده بودتا به این قسمت رویا که دستش را روی زنگ میگذاشت میرسید نفر پشت سری بود که او را هل میداد و ورود اتوبوس را اعلام میکرد.همه چیز دست به دست هم میداد تا آن در رویایی باز نشود.زمانه موجود حقیقی شده بود که با تمام نیروهای افسانه ایش مانع از ادامه رویای زیبایش میشد.عقده ای که بالاخره آن شب سر باز کرد.تصمیم گرفت که دیگر نخوابد.دثیگر رویای نیمه کاره نبیند.حالا که تقدیر با او کنار نمیامد او هم میتوانست با او لجبازی کند.راننده آمبولانس تصمیم گرفت تا موقعی که جان در بدن دارد به رانندگی ادامه دهد. همانطور که در بستر روانداز را تا روی بینی اش بالا کشیده بود داشت به بازی سایه برگهای صنوبر حیاط که از وزش باد لحظه ای آرام و قرار نداشت،روی دیوار ترک خورده و طبله کرده اتاق نمورش نگاه میکرد.سایه ها شکل چیزها یا کسانی میشدند که هر روز آنها را میدید.شکل رئیسشان ،بغال سر کوچه،مادر گیس سفیدش ،پدر،.... تابلوی خیابان یکطرفه، توقف ممنوع ،مطب دکتر،..... تیر چراغ برق،پوستر تبلیغاتی، بلیط اتوبوس،.... و بین همه اینها دو چشم نا مفهوم درشت که گاه کامل روی دیوار نقش میبست و گاه پس زمینه ای بود پشت هر تصویر .نمیدانست ذهنش سایه ها را به بازی گرفته یا سایه ها ذهنش را.چشمهایش را باریک کرد و زل زد به دو چشم سیاه .اما هر چه بیشتر خیره میشد چشمها محو تر و دور تر میشدند.ناگهان با صدای جیغ مادر آشفته تر از پیش از خواب پرید.صبح شده بود سایه ای روی دیوار نمانده بود.به طرف اتاق پدر دوید.چند تار مویش به پیشانی خیسش چسبیده بود.با دهان نیمه باز نفس نفس زنان نگاهش را از چشمهای مبهوت برادر که روی صورت سرد پدر ماسیده بود به روی چشمهای خیس مادر سراند.بعد از جیغ مادر انگار که کر شده بوداما صدای ضربات باران را روی شیشه تار در را میشنید.در حالی که هیچ چیز جز آن نمی شنید.انگار از پشت شیشه مات در آن دو چشم سیاه را میدید.چشمها حرفهای زیادی برای گفتن داشتند.زمانه هر روز بارها در را میگشود.با صدای بوق ماشین، زنگ تلفن، صدای قرآن خواندن مادر، صدای پسرک سیاه سوخته آدامس فروش، صدای زنی که کیفش ر ا زده بودند.زمانه هر روز به او یادآوری میکرد که چقدر خوشبخت است.به طرف در رفت چقدر شبیه در رویایی اش شده بود.در هر روز با صدای بیک بیک ساعت باز میشداما آنروز بسته ماند.زمانه گذاشته بود پسر آنروز کابوس ببیند.

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 دی1385ساعت   توسط علی   | 


دست هايم سرد است

يخ زدست اما نيست جيبي حتي سوراخ

تا در آن رخنه کند
آخر امسال حقوقم نرسيد دستکشي هم بخرد
!

ژاکتم رادادم دختري که هر روز فال حافظ مي فروخت

تو کجايي حافظ ؟

در دلت راضي باش

تا که شعرهاي ترا سر بازار به ناني بدهند

واميد است كه ناني بدهند...

نه كه دود ستم پدري خوار شود


اهل دل بسيارند

عجبا دلدار نيست

وشرف کوزه اي اکنون خاليست...

جام هايت بفروش

به خرابات برو

عاقلي اينجا نيست...

خسته پاهايم را رمق رفتن نيست

خيس و زخم آلودند

کفش هايم را هم

چه تفاوت دارد پسري واکسي برد يا که آدامس فروش !

سرم اما گرم است

روسري را دارم
بخششش جايز نيست
!

زير باران من و پاييز و نفس خواهيم رفت

و قدم خواهيم زد

چه تفاوت دارد
يار زاغي سيه است يا غروبي كم رو؟...

پ ن:اینو از یکی از وبلاگها گرفتم که نویسندش بئاتریسه که تو پیوندها هم هست میتونید سر بزنید.

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 دی1385ساعت   توسط علی   | 

 

آرام کلیدش را در قفل انداخت.مواظب بود که قفل در صدا ندهد.گیوه های چرکش را که به زحمت سفیدی اش دیده می شد،از پایش درآورد.نوری که از لای پرده هواکش به راهرو می تابید،سایه اش را روی زمین پهن کرده بود.دستش را به طرف کلید برق برد تا روشنش کند،اما ترسید بچه هایش بیدار شوند.دستش را پس کشید.دستهای بزرگ ترک خورده اش را برد طرف در.نگاهش افتاد به نقاشی روی دیوار.او را با بغلی پر از میوه کشیده بودند.درشت زیرش نوشته بودند«بابا».

نقاشی در اشک چشمهایش وارونه شد.آرام دستگیره را پایین کشید.«تق...!»بدنش لرزید.«نکند که...»

مینا زیر چشمی پدرش را نگاه کرد.یواشکی روی شانه هایش غلت خورد و آرام در گوش مهتاب زمزمه کرد:«نکنه چشمهات رو باز کنی که بابا خجالت بکشه

فاطمه مظفری داستان برگزیده جایزه ادبی اصفهان

پ ن۱:این داستان را از وبلاگ  الهه که در قسمت پیوندها قابل مشاهده است برداشته شده است.

پ ن۲:ازاونجایی که سبک اجتماعی نوشته با کارهای من میخوند از اون اسفاده کردم. 

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 دی1385ساعت   توسط علی   | 

Oneline users :

کدهای خفن جاوا اسکریپت