مرد
ـبابا بابا.... _بابا من نمیخوام برم مدرسه.من میخوام کار کنم
ـبگیر بتمرگ سر جات
ـبابا نرو سر کار من نمیخوام برم برم مدرسه
سرمای درونیه رونده ای نوک پا تا فرق سر مرد را پیمود.یه آن تمام بدنش گر گرفت و عرق از روزنه های پوستش داشت بیرون میزد.مردمک چشاش دودو میزد تا اشک توش جمع نشه.صداش آروم شد.
_برو مدرسه.بهشون بگو فردا حتما پولشونو میدی.
ـبا.. هنوز حرف تو دهن پسر بود که سوزش صورتش نای حرف زدنو ازش گرفت.پسر قدش به کمر پدر نمیرسید اونقدر مرد نشده بود که جلوی گریه اش را بگیره.معصومه نیم خیز تو رختخواب نشست. پشت قاب شیشه ای در، حبیب داشت کیسه نایلون سیاه لباس کارشو از میخ آویز ستون ایوون بر میداشت.اینور در هم رضا سرشو تو متکا فرو برده بود.معصومه دستی روی سر رضا کشید و فقط وزوز کرد.
حواسش را جمع کرد تا انگشت کوچکش باز توی درز بازشده ی جیب پدر گیر نکند.بالاخره بعد از چند روز یه دسته پول تو جیب پدر بود.نیم نفس عمیقی کشید.رفت سر سفره و جرات کرد که بگه _بابا برا مدرسمون پول خواستن.همه دادن.فقط.... .حرفشو خورد و بقیشو نگفت.منتظر بود پدر بگه چقدر میخوای؟.ولی چشای پدر، مثل هر وقت که میخواست بگه (ندارم) به یه جا که معلوم نبود کجاست خیره شده بود.طوری آروم گفت که خودشم مطمئن نبود که گفته یا نه.پسر میخواست دادبزنه پس اون همه پول چیه؟.ولی هیچی نگفت.به زور لقمه رو قورت داد تا بغضش نتونه بالا بیاد.
پدر کنار بخاری نفتیه پت پتو کز کرده بود ولی بازم گرمش نمیشد.انگار تاریکی ،هوا رو سردتر کرده بود.زنشو سه تا بچه هاش ردیف تو اتاق نمورشون خوابیده بودند.
_معصومه
_چیه؟
_بچه ها خوابن؟
_گمونم
_رضا روزا کجا میره؟
_خب میره مدرسه
_نمیره.امروز ناظمشون جلومو گرفت.گفت رضا مریضه؟چند روزه نمیاد مدرسه.منم دستپاچه گفتم آره
_پس این صبح تا ظهر کجا میره؟ نکنه...
_نه حکما به خاطر پول مدرسس.چند شبه حواسم بهش هست.سر شام میره سر جیبم ببینه پول دارم بهم بگه یا نه.امشبم پول اجاره رو دید که گفتش.
_اجاره جور شد؟
مال یه ماه
_یه ماه؟ الان دو ماست اجاره عقب افتاده.تو که روز نیستی ببینی.دیگه نمیشه چاک دهن این زنیکه رو بست.
_میدونم،ولی اینم به هر کی میشناختم رو زدم تا جور شد.صبح ببر بده دست آق اسمال .اون از زنش انسون تره.
_پس رضا چی؟
_فردا هر جور هست میرم سر کار
_چی؟ مگه دکتر تا سه ماه قد غن نکرده.اگه یه ذره اون مهره ی واموندت اینور اونور بشه فلج میشی.میفهمی؟من به درک کی میخواد شکم این سه تا رو سیر کنه؟
_چاره ای نیست.کسی نمونده که ازش قرض کنم.فقط فردا رو میرم.انشاا... که چیزی نمیشه.
معصومه رفت زیر پتو .داشت وزوز میکرد.داشت هر چی دعا بلد بود میخوند.تو بد برزخی گیر کرده بود از یه طرف درسو مدرسه ی رضا، از یه طرف سلامتیه شوهرش.همین الانشم با پول رختشویی اموراتشون نمیگذشت چه برسه به این که یه علیلم رو دستش بمونه.ولی بالاخره اون یه مرد بود.نمیتونست که جلوشو بگیره.بارها خود حبیب میگفت:این جور وقتا مردن واسه مرد بهتره.میدونست نمیتونه جلوشو بگیره.دیگه هیچی نگفت.فقط وزوز کرد.حبیب خودشو چپوند زیر پتو و زل زد به شیشه مات در چوبیه قدیمیه اتاق.از وقتی از داربست افتاده بود دیگه نتونست بره سر کار.تا صبح چشاش به قاب در بود.همین که سپیده زد ،درست مثل وقتی که میرفت سر کار،لنگه ی درو یکم بالا کشید و دستگیره رو دا پائین.طوری اونو باز میکرد که صدای جیر جیر همیشگیش شنیده نمیشد.امروز هر طور شده بایست میرفت سر کار._بابا بابا......