تبليغاتX
×××داستان کوتاه،مقاله،دستنوشته×××

×××داستان کوتاه،مقاله،دستنوشته×××

برای شما برای خودم

نوشت در یک سطر.به ستون 5 نرسیده بریده شد.قطع کرد کارش را و ادامه داد به کندن .چند بار کلنگ چوبی اش را بالا و پایین آورد.چند شیار تازه در دل دیوار ساخت.باز هم نوشت.یک خط پایان صفحه ی بعد و ابتدای صفحه آخر نامه ای که باید میماند از او تا بعد ها بفهمند او که بوده و چگونه با چند شیار راه ساخته در دل دیوار و براهش ادامه خواهد داد به شروع یک خط.

با دستش سعی می کند خاکها را پاک کند.سیگارش را از جیب کتش در می آورد،دستی به ریشش میکشدو انگشتش را به زحمت داخل شیار میکند و با چرخاندن انگشتش سعی میکند شیار را بزرگتر کند.زمانی که مطمئن میشود برای بار بعد انگشتش راحتتر وارد شیار میشود، انگشتش را بیرون می کشد.فندکش را روشن می کند و پکی به سیگارش میزند .دودها را حلقه حلقه بیرون میدهد.یک گام به عقب می رود.صدای انگشتانش را در می آورد.قلم را دوباره در دستش می گیرد برای آنکه همه در یک لحظه به آن چیز که او فکر می کند.من آخر یک انسان در اوج شب با ندای تازه پر هیاهو و بازی های پر از بهانه نمینویسم جز آنکه بدانند آخرین راه کجاست.چشمش را روی شیار قرار می دهد وسعی میکند ببیند که این چند رگه نور از کجا میآید.سیگارش تمام شده بود آن را روی زمین می اندازد و با پایش روی آن میمالد.دوباره قلمش را می گیرد.یک نقطه زیرش را امضا می کند.پایان

ازیه دوست خوش قلم                                                                                                                        غلامی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 آذر1385ساعت   توسط علی   | 

هواي خانه چه دلگير ميشود گاهي

از اين زمانه دلم سير ميشود گاهي

عقاب تيز پر دشتهاي استغنا

اسير پنجه تقدير ميشود گاهي

صداي زمزمه عاشقان آزادي

فغان و ناله ي شبگير ميشود گاهي

نگاه مردم بيگانه در دل غربت

به چشم خسته ي من تير ميشود گاهي

مبر ز موي سپيدم گمان به عمر دراز

جوان ز حادثه اي پير ميشود گاهي

بگو اگرچه به جايي نميرسد فرياد

كلام حق دم شمشير ميشود گاهي

بگير دست مرا آشناي درد؛ بگير

مگو چنين و چنان، دير ميشود گاهي

به سوي خويش ميكشد مرا چه خون و چه خاك

محبت است كه زنجير ميشود گاهي

پ ن:در قسمت پیوندها نتیجه ی وبلاگ گردی هامو گذاشتم. همشون خوب و مرتبط با ادبیات داستانی به خصوص داستان کوتاه هستند.حتما بهشون سر بزنید.

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 آذر1385ساعت   توسط علی   | 

جوگورز:بخوان ،بنویس،دوباره نویسی کن.واین سه کار را تا سرحد انزجار ادامه بدهو بعد باز هم کمی بیشتر

لاری ل. کینگ: هر بار بیش از یک روز از چیزی راضی نباش.

                                                                                    فن داستان نویسی (محسن سلیمانی)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 آذر1385ساعت   توسط علی   | 

صدای یک آه حسرت آمیز کشدار اورا به حال و هوای دیگری برد. صدا پر طنین و خش دار بود،انگار که بغض کرده باشد.اما پر شور و پر از احساس بود:

ـکاش میتوانستم فریاد برآورم امانمیتوانم کاش میتوانستم اشک بریزم اما نمیتوانم.نه آنقدر توان دارم که برخیزم و نا آنقدر درمانده که ناامیدم شوم. آه که نمیدانم به کدام سوی بیسو پناه برم.از چه گله کنم ازبخت و اقبال؟ از گردش روزگار؟ از این زمانه سرد و تاریک کشدار؟ یا از تو ای خدا؟.اما نه،از تو نمیتوانم شاکی باشم،چون میدانم که تو را خوب شناخته ام و ایمانم مرا از اعتراض به تو وا میدارد.اصلا اگر ایمان به تو نمیبود چگونه تحمل میکردم.همیشه این جمله اهنگین مادر در ذهنم تکرار میشود که (خدایا به داده ونداده ات شکر که داده ات رحمت ونداده ات حکمت است).گاه به ایمان مادر قبطه میخورم.نهایت اخلاص در عبادت وحضور خدا را در همه جا حس کردن،واقعا تحسین برانگیز است اما ایمانی است که مربوط به نسل پدر و مادر است.تعصبی چشم بسته و دیدی مستقیم نسبت به خدا که آنها را از دیگر جوانب زندگی گناه آلود باز میدارد.از مکتبخانه شروع میشود و با نظامی پدرسالانه و خداگونه که اطاعت نکردن از آندو موجب عذابی وحشتناک وخسرانی فوق العاده خواهد بود.گاهی آرزو میکنم کاش هنوز هم همانطور بود ولی زمانه عوض شده و جوانهای این زمانه همه خط قرمز ها را رد کرده اند و سیب سرخ ح(ه)وا را گاز زده اند.لذت وشیرینی زندگی مادی را چشیده اند و نیز متعصبانه و کورکورانه خواهان ایجاد جامعه ای مانند آنچه انسانهای پیروزمند عصر ماشین تجربه کرده اند ،هستند.ولی از تجربه بیرحمانه ی این تجربه بشری غافل هستند و باز هم که خوب دقت میکنم میبینم اصلا این لازمه رشد بشریت است.آری وقتی بشر بر سر دو راهی قرار نگیرد چگونه آزموده شود و چگونه عیارش مشخص شود؟

اکنون زمانی است که اگر انسان ایمان بیاورد ایمانش فوق العاده قوی و از روی بینش و آگاهی است و همین باعث میشود که این شخص خیلی از اعمال ارتجاعی و مقدس مآب نسل قبل را تکرار نکند.اما نسل من (سنین بین۲۰ تا۳۰) درست بین این دو شخصیت اجتماعی قرارگرفته است و افراد آن به سه دسته تقسیم میشوند.دسته اول آنان که همچنان ارتباط با نسل قبل را حفظ کرده اند و به ایمان قدیمه دست یافته اند.این دسته یا از تحول میترسند یاراه دیگری برای دستیابی به ایمان نمیشناسند.اینها کسانی هستند که نزد همسالان خویش امل نامیده میشوند. ودسته دوم کسانی هستند که حرکات ارتجاعی نسل قبل و مدرنیته جامعه غرب را کنار هم قرارداده و به نتیجه بی ایمانی رسیده اند و اصولا به آن فکر هم نمیکنند و در واقع راحت ترین راه را برگزیده اند. ودسته سوم که خودم را جزو آن میدانم کسانی هستند که دوران گذار پیله مانندی را طی کرده اند و به ایمان جدیده دست یافتند.من هم مانند خیلی های دیگر در خانواده ای مذهبی و پای جانماز مادر و دعای کمیل پدر دوران کودکی را گذراندم اما ناگهان انقلاب جدیدی که ناشی از مدرنیته بود جامعه را فرا گرفت و من هم در موجهای آن بالا و پائین میرفتم اما هیچ وقت در آن غرق نشدم.حال نوبت مرحله گذار بود و دیگر تعلیمات گذشته به سوالات متعدد گشوده شده از پنجره مدرنیته و در واقع رشد فکری بشری جوابگو نبود و دیگر نمیتوانست مرا اغنا کند.حال دیگر انسان چشم و گوش بسته ای وجود نداشت.همه بینا و شنوا شده بودند،همه بی پروا شده بودند.همانطور که بینش گذشته قادر به جوابگویی به ذهن سیالم نبود در میان این همه فولاد، سیمان، الکترونیک و کامپیوتر دنبال چیز جدیدی میگشتم.

شب خوابیدم،چشمانم را بستم وصبح که بیدار شدم به هیچ خدایی ایمان نداشتم.کافر شدم وشروع کردم.اولین گام پیدا کردن یک راهنما بود.جستجو در کتابهای قدیمه را به کلی کناری نهادم و یافتم سر انجام کسی راکه پیموده بود قبلا این راه را. با آنکه متعلق به یک نسل قبل بود ولی زودتر از همه ما این راه را پیموده بود.او قبل از آنکه مدرنیته وارد ایران شود خود وارد مدرنیته غرب شد.تجربه و تفکر و حفظ اصالت و ریشه های قومی و ملی بنیان های نظریه های فکری او را تشکیل میداد.کتابهایش یک به یک بر جان و روحم اثر میگذاشت و رفته رفته بینش جدیدی نسبت به همه چیز در ذهنم سازمان دهی شد.همیشه به استاد عزیزم که فقط او را در کتابهایش ملاقات کرده ام عشق میورزیدم فارغ از تعریفهای آنچنانی و تخریبهای مغرضانه.وقتی کتابهایش به مثابه معرفی نامه او عمل میکرد لازم نبود کسی او را برایم تعریف کند.استاد شریعتی که خود در کلاس درس استاد بزرگی چون علی درس آموخته بود،و با دل و جان تمام معارف دین را درک کرده بود، حالا حلقه اتصال کسانی مثل من بود که از طرق دیگر در پی معرفت یافتن نسبت به خدابودند.او تمام آئین های خدایی و غیر خدایی مانند بودایی رابررسی کرده بودو اطلاعات فراوانی از ادیان مسیحی و یهودی داشت .من نیز به تاسی از ایشان و فارغ از اینکه اسلام دین برتر است و همه وحشتهای کاذبی در مورد گرایش به دیگر ادیان وجود داشت سعی کرده بودم هر چند محدود،به مبانی ایدئولوژیک آنها مسلط شوم وهمه را در کنار هم به مقایسه بگذارم و به یکی از حقوق انسانی ام یعنی انتخاب دستیابم.این همه آن مراحلی بود که پله پله طی کردم تا به اعتقاد خودم به ایمان جدیده ی جلیله دست یافتم.

اما از اینکه میبینم هنوز هم افرادی که میتوانم بگویم یک درجه از افراد عامی سرتر هستند یعنی کسانی که دائما چراهای مختلف به ذهنشان هجوم می آورد،بدون اختیار و ایجاد حق انتخاب برای خود وشاید هم نوعی جبر، اسلام را میپذیرند،نگران میشوم.چون همین افراد که نمیشود آنها را طبقه خاصی به شمار آورد یا روشنفکر نامید و من در اینجا از آنها با عنوان لیدرهای کوچک یاد میکنم،موجب نابودی و نفاق در دین میشوند.و امابقیه افراد جامعه که به شدت تحت تاثیر این شبه روشنفکران عامی که میتوان آنها را در هر کسوت و پیشه ای از بغال و راننده تاکسی گرفته تاکاسب کار بازار و کارگر کارخانه ریسندگی قرار دارند،و همین سبب انحراف بخش زیادی از جامعه شده است و به همراهی موج مرتجعان مقدس مآب موجب عکس العمل جامعه که طبیعتا در برابر هر اجباری به وجود می آید،جریان دین ستیزی را در میان نسل جدید به وجود می آورند و در نهایت به راحت ترین تصمیم منجر میشود. اینگونه هست که کم توجهی به لیدر های کوچک باعث تشکیل بزرگترین دسته یعنی دسته دوم شده است.

پایان

پ ن:این مقاله ای از یکی از داستانهای بلندم بود که من حاضر در این مقاله میشود گفت که تا حدود زیادی منم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 آذر1385ساعت   توسط علی   | 

 

خود را شبی در آیینه دیدم٫دلم گرفت           از فکر اینکه قد نکشیدم ٫دلم گرفت

از فکر این که بال و پری داشتم ولی           بالا تر از خود نپریدم ٫دلم گرفت

از اینکه با تمام پس انداز عمر خود            حتی ستاره ای نخریدم ٫دلم گرفت

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 آذر1385ساعت   توسط علی   | 

دیگه داره حوصلم سر میره.داره میزنه به سرم که نوشتنو بذارم کنار .آخه دیگه چطوری بنویسم که بفهمید.دارم میشم مثل کسایی که خودشونو عقل کل میدونن ولی کسی حرفاشو نمیفهمه.آهای دوستی که میدونی کی هستی ،اینم از نظرت که حرفاتو مستقیم نگو باعث واپسزدگی میشه. لا اقل میفهمیدن چی میگم.اگه کسی منو نفهمه حس میکنم غریبم اونم کجا بین همه دوستام!
+ نوشته شده در  جمعه 10 آذر1385ساعت   توسط علی   | 

کنده شو از خاک

                        بیرون،هوایی تازه است!

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 آذر1385ساعت   توسط علی   | 

قسمت دوم

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------

ناگهان چشمهایش خیره ماند دندانهایش به هم فشرده شد.لبهایش را آنقدر به هم فشار میداد که فقط یک خط از آن لبان زیبای صورتی اش باقی مانده بود.بدون اینکه به جاکلیدی کنار آینه نگاه کند کلید را از آن برداشت و همچنان که به چشمانش  خیره مانده بود چند قدم به عقب رفت تمام نیرویش را در بازوی نحیفش جمع کرد .

صدای شکسته شدن آینه مانند زیباترین موسیقی ها برایش خوشایند بود.تبسم حاکی از برآورده ساختن خواسته ی قلبی اش، بر روی صورت اندوهگینش تضادی زیبا ساخته بود. صدای زنگ در با قطره ی اشکی او را از آن حال و هوا خارج کرد. دستپاچه دستی بر صورت نرم و لطیفش کشید.سرفه ای کرد تا سینه اش را صاف کند حس میکرد بازم گلویش باز نشده است ولی دید لازم نبود حرفی بزند.در را باز کرد .کسی که پشت در بود با تردید اسم و آدرس را تکرار کرد.با تکان دادن سرش به نشانه تائید وحشتزده شد و به بقیه اشاره کرد که بعد از او وارد خانه شوند.زن کمی عقب تر ایستاد .حالا جفت جفت چشمهای متعجب و وحشت زده بود که یک نگاه به او می انداختند یک نگاه به شیشه خورده های جلوی در و سریع مانند جریان آب به همه طرف پخش شدند.نفر دوم بدون مکث به طرف آشپزخانه رفت.سربازی از یکی از اتاق خوایها پرید بیرون چشمهای ورقلمبیده اش را به در اتاق چرخاند تا او را دید نگاهش را از او دزدید آب دهانش را قورت داد تته پته کنان فقط توانست بگوید جناب سربان و با دست اتاق را نشان داد.همچنان آرام پشت در منتظر تصمیم گیری افسر چاق زردمبویی بود که روبرویش طوری ایستاده بود که انگار میخواست جلوی فرارش را بگیرد. از چشمانش میخواند که آرزو میکرد او دروغ گفته باشد.اما صدای سرباز با آن سرو وضع این امید را نابود کرد.افسر سرباز را به جلوی در فرا خواند.سرباز با تردید و از ترس تمرد از دستورات به جلوی در رفت و جای سربان را گرفت .چشمانش را به زمین دوخت.جرات نگاه کردن به صورت متبسم و مهربان زن را نداشت.از چشمان قرمز پف کرده زن وحشت داشت.سربان جلوی در اتاق خواب مکثی کرد ولی نخواست چشمان گشاد شده و دهان بازش را کسی ببیند و به زور خود را به داخل اتاق هل داد.چند دقیقه ای در اتاق ماند بقیه هم که بازرسی خانه را تمام کرده بودند ساکت پشت در ایستاده بودند.سربان با ظرف شیشه ای پر از الکل در دست راهی میان افرادش باز کرد.به طرف در خروجی و زن رفت.طوری شیشه را با دو دستش گرفته بود که انگار هر لحظه ممکن بود بشکند.زن تا آنرا دید یادش آمد که اصل کاری را برنداشته است.جست سریعی زد .سعی کرد شیشه را از دست سربان بقاپد.سرباز کنار در آنقدر وحشت زده بود که نتوانست سریع عکس العمل نشان دهد.سربان با یک دست شیشه را در هوا بلند کرده بود و با دست دیگر زن را به عقب میراند .سرباز رسید و از پشت زن را گرفت .تقلای زیاد زن نحیف باعث شده بود سرباز زور بیشتری بزند.زن وحشیانه به طرف سربان هجوم میبردوچند بار به صورت سربان چنگ انداخت سرباز دیگری به کمک سرباز اول رفت .سربان فرصت کرد سرش را به بالا و به سمت دستش بچرخاند.خوب نگاه کرد .اشتباه نکرده بود .جسم پیک مانند قرمزی داخل شیشه بود .آری قلب بود قلب انسان.انسانی که در آن اتاق خواب غیر از صورتش تمام بدنش با چاقو پاره پاره شده بود .سینه اش را شکافته بودند.خفه اش کرده بودند که نتوانسته بود هیچ کاری بکند.زن دیگر توانی برای تلاش نداشت به زاری افتاد .پهن زمین شد و پاهای سربان را محکم بغل کرده بود .سربان هیچ راهی برای خلاصی از این وضعیت نداشت.کمی به زن خیره شد دستش را به سمت زن دراز کرد.چشمان زن به چشمهای سربان خیره شد باور نمیکرد به این راحتی آن را به او بدهد.با تردید دستش را آرام و لرزان به سوی شیشه دراز کرد و هنگامی که آنرا گرفت.چشمانش برقی زد لبخند بچه گانه ای بر صورتش نقش بست و نگاه سرشار از قدرشناسی اش را به سوی سربان کرد. دستش را روی زمین اهرم کرد و بلند شد .با اشاره سربان و بدون کوچکترین مقاومتی همراه دو سربازبه سمت در رفت و برگشت سرش را به نشانه تشکر به سمت سربان خم کرد ساکش را برداشت و پشت در ناپدید شد.انگار که اصلا نبود .انگار که یک فیلم وحشت انگیز به پایان رسیده بود.هیچ وحشتی دیگر در سربان دیده نمیشد.با تمام وجود داشت درک میکرد که چه اتفاقی افتاده است.با صدایی لرزان و آرام گروهبان را صدا زد. گروهبان خبردار با برگه هایی در دست روبرویش ظاهر شد.حالت رسمی همیشگی بر چهره سربان نشست.تقریبا داد زد :خوب؟ گروهبان:قربان همانطور که گفته بود اعترافاتش را روی میز ناهار خوری آشپزخانه گذاشته بود.مثل همیشه شوهره به زنش خیانت کرده بود اونم کشتش .اول دو بسته قرص خواب ریخت تو قهوه اش،بیهوش که شد با بالشت خفه اش کرد ،آخرش هم با چاقو افتاد به جونش و قلبش را از سینه اش بیرون کشید.آنقدر با تفضیل و جزئیات اینها را نوشته است که فکر کنم با یک آدم قصی القلب طرف باشیم.همش هم تو این برگه ها نوشته که (دیگه ماله خودم شد.مال خود خودم). سربان به شیشه خورده های دم در زل زده بود و زیر لبی چیزهایی میگفت. نه مثل همیشه نبود .مثل همیشه، یه اتفاق دیگه بود. گروهبان:چیزی گفتید قربان. سربان همانطور که خیره مانده بود گفت: نه .به چیزی دست نزنید،همه برید بیرون،دو نفر پشت در باشند،کسی نیاد تو تا بقیه بیان

سربان با سبیلهای پرپشتش بازی میکرد و بازم زیر لب چیزهایی میگفت:مثل همیشه یه فاجعه جدید تکراری بود. مثل همیشه

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 آذر1385ساعت   توسط علی   | 

Oneline users :

کدهای خفن جاوا اسکریپت