با دستش سعی می کند خاکها را پاک کند.سیگارش را از جیب کتش در می آورد،دستی به ریشش میکشدو انگشتش را به زحمت داخل شیار میکند و با چرخاندن انگشتش سعی میکند شیار را بزرگتر کند.زمانی که مطمئن میشود برای بار بعد انگشتش راحتتر وارد شیار میشود، انگشتش را بیرون می کشد.فندکش را روشن می کند و پکی به سیگارش میزند .دودها را حلقه حلقه بیرون میدهد.یک گام به عقب می رود.صدای انگشتانش را در می آورد.قلم را دوباره در دستش می گیرد برای آنکه همه در یک لحظه به آن چیز که او فکر می کند.من آخر یک انسان در اوج شب با ندای تازه پر هیاهو و بازی های پر از بهانه نمینویسم جز آنکه بدانند آخرین راه کجاست.چشمش را روی شیار قرار می دهد وسعی میکند ببیند که این چند رگه نور از کجا میآید.سیگارش تمام شده بود آن را روی زمین می اندازد و با پایش روی آن میمالد.دوباره قلمش را می گیرد.یک نقطه زیرش را امضا می کند.پایان
ازیه دوست خوش قلم غلامی
