یه دونه میندازم بالاـلعنتی بخواب دیگه ـ فایده نداره به جاده زل میزنم ٬ تمومی نداره.همه ی مسافرا خوابند.یاد اون جوکه میوفتم ٬خندم میگیره.خط وسط جاده انگار آدمو سحر میکنه.نمیتونم ازش چشم بردارم.انگار داره اثر میکنه.یه خورده منگ شدم.نه نمیخوام به چیزی فکر کنم.گفتم نمیخوام فکر کنم. ـ چاره ای نداری ـ چرا؟ ـ جاده ـ خوب٬جاده چی؟ ـ میفهمی
چه روز بدی بود همش تو اتوبوس.این کولر هم اونقدر سرد میکنه که دارم یخ میزنم.البته بهتر از اینه که خاموش باشه چون اون موقع احساس میکنم دارم خفه میشم.اتوبوس لعنتی. تنها چیزیش که خوبه آبمیوه و کیک و موز اولشه.فکر کنم پونصد تومنی از پول بلیط جبران شده. از همه بدتر این فیلمهای تکراریش ولی نه انگار تنها فایده ای که داره اینه که حتی اگه تکراری هم باشه صدای بلندش نمیذاره به چیزی فکر کنی. ـآه لعنتی بازم مجبورم کردی به این چرت و پرتا فکر کنم .با توام میشنوی نمیخوام فکر کنم.
انگار اتوبوس راه نمیره حتی لرزشاش رو هم احساس نمیکنم.چه حال با حالیه.تو خلسه. بدنم شل شده.پلکام با همه سنگینی بسته نمیشه. هرموقع به خودم میام دارم به خط سفید وسط جاده نگاه میکنم.حالا دیگه تکونای اتوبوس خیلی نرم شده.بگی نگی داره خوشم میاد.بالاخره این مدرک لعنتی رو گرفتم.کاردانی دانشگاه آزاد واحد دارغوزآباد. نمیدونم چقدر زود یا چقدر دیر گذشت .هر ترم حسابی داشت واسم خرج بر میداشت.یعنی تونستم پدر و مادرو راضی کنم؟ با هشت واحد پیش چهار ترمو یه تابستون زودتراز بقیه تموم کردم. خودم چی خودمم راضی شدم؟ نباید تو رو دربایستی گیر میکردم همیشه همینطور بودم.چرا باید به خودم فشار میاوردم یه روز بیشتر تو این خراب شده میموندم تا این پسره لوس بتونه خودشو برسونه که برگشتنی با هم باشیم.فکر کنم خودشم فهمیده که این طوری چقدر واسم عذاب آوره که از موقعی که راه افتادیم تا حالا یه کلمه هم حرف نزده . پسر بدی نیست ولی خوب تو این موقعیت یه جور نفرت آنی بهش دارم.خوب چرا نگفتی تا هم خودت راحت باشی هم اون.مثلا الان بهتر شد که اون موقع ناراحتش نکردی. چراغای وسط بلوار هم تموم شد حالا دیگه فقط اونقدی رو میبینم که نور چراغای جلوی اتوبوس جاده رو روشن میکنه.اگر یه وقت پیچی تو جاده نباشه مثل اینه که اتوبوس وایستاده.فاصله بسته موندن پلکام زیاد شده ولی هنوز هم وقتی چشمامو میبندم میسوزه.درست اونجایی که روشنایی نور چراغا تموم میشه یه سیاهی مخملیه. چقدر نرمو لایته مثل پرده سینما که تمام کابوسها و رویاهات به ترتیب میانو میرن. ـلعنتی دیگه هیچی بهت نیگم .هر کاری میخوای بکن .
اگه من تو زمین بودم یه استپ سینه یه برگرد میچسبوندم زیر طاق دروازه.چقدر تابلو فراهانی وهم آلود بود.خیلی قشنگ با گواش کار کرده بود.انگار رنگا رو هم میلغزیدن هیچ مرزی نبود حتی قاب تابلو هم به چشم نمیومد. پسره احمق اینهمه بهت گفتم بخون دیدی آخرش کم آوردی. چرا اینقدر بی فرهنگن پس کی میخوان یاد بگیرن.تا کی میخوان با کشورهای منطقه خودشونو مقایسه کنن.فرهنگ سازی٬ نهادینه کردن٬ . میگن هند دانشجو میگیره خرجش هم زیاد نیست. چرا رفت؟ چرا تنهام گذاشت؟ رکورد زدم فیش موبایلم پنج رقمی شد. چقدر به من و به اون دروغ گفتی.فقط ادای عاشقا رو در آوردی . از چی میترسیدم٬ نمیدونم.بی مسئولیتم ٬میدونم.خوب چی کار کنم نمیتونم خود را بر در بنهم و در آیم.خود خواهم از تنهایی هم لذت میبرم. دارم فکر میکنم ادبیات چقدر شبیه بمب اتم مخصوصا اگه دست آدمایی مثل من باشه.چقدر وقتمو با این ایسمها هدر دادم.آخر سیاست بازی هم شد سیاست زدگی.غم بشریت تبدیل شد به سریال امشب چیه؟ چقدر بهت گفتم فردا دیر بیا امروز بسازیم باید از دیروز شروع میکردیم.این همه آدم تو زندگی من چیکار میکنن.اکثرشون هم بی خاصیتن.اصلا من تو زندگیه اینا چیکار میکنم.وسط دریا اصلا آبی نبود سبز بود سبز تیره.شایدم چون نزدیک غروب بود اینجوری به نظر میرسید.خیلی عمیق به نظر میرسید انگار ته نداشت ناخودآگاه احساس وحشت کردمو بی اختیار الله اکبر به زبونم میومد.دیگه چشام بسته نمیشه .جاده هم همینطور ادامه داره.از پیچ هم خبری نبود.آقا آقا پاشو رسیدیم......
