تبليغاتX
×××داستان کوتاه،مقاله،دستنوشته×××

×××داستان کوتاه،مقاله،دستنوشته×××

برای شما برای خودم

از این پست به بعد مطالب جدیدی را در وبلاگ خواهم گذاشت در واقع افتتاح رسمی وبلاگم را اعلام میکنم.

برای شروع جدیدترین داستان کوتاهم را انتخاب کردم.امیدوارم شروع خوبی باشد

--------------------------------------------------------------------------------------------

یه دالون سفید ممتد که تمومی نداشت،پر از تابلو.یادم نمیاد به این نگارخونه اومده باشم یا حتی اصلاً به نگارخونه اومده باشم. اهمیتی به تابلو ها نمیدم باید زودتر از اینجا برم کلی کار دارم .اونقدر همه چی کشدار که نمیدونم من میرم جلو یا دیوارا از کنارم رد میشن می ایستم ،ولی دیوارا هنوز از کنارم رد میشن تابلوها نظرمو جلب میکنن نقاشی نیست عکسه،توی قابهای بدون شیشه ،شفاف شفاف.چقدر منظره هاش آشناست. آره من اونجا بودم تو اون یکی هم بودم اینم که منم همه اینها رو میشناسم .یادم نمیاد اینجاها عکس گرفته باشم.این آدم پلید کیه که این همه عکس بدون اینکه بفهمم ازم گرفته.قدمامو تند میکنم دیوارا هم تندتر از کنارم رد میشن قدمامو اونقدر تند میکنم که حالا دارم میدوم دیوارا هم تندتر و تندتر از کنارم رد میشن سرعتش اونقدر زیاد میشه که عکسا جون میگیرن عین نگاتیو فیلم . فیلم منه چقدر وقتی خیلی بچه بودم و داشتم واسه اسباب بازی گریه میکردم ولی پدرم پول نداشت اونو برام بخره ،بد افتادم.اینو خوب یادمه بابام زد تو گوشم و گفت حقّ نق زدن و گریه کردن ندارم. خوب بابا یه کلمه میگفتی پول ندارم.هه، چه احمقانه،حتماً منم میگفتم باشه بابا اشکالی نداره.برمیگردم دیوار اونورو نگاه میکنم تولد نه سالگیمه.همش منتظر سورپرایز بودم ولی خبری نشد.کسی هم بهم تبریک نگفت سالهای بعدشم کسی یادش نبود کاش بزرگ نمیشدم.انگار همه ی زندگیمو تا چند ثانیه پیش دیدم.یکدفعه یه نور مثل فلش دوربین ولی خیلی پر نورتر و سفیدتر زده شد.چشمامو نزد.برگشتم نه از تابلو خبری بود نه از فیلم.دستمو کشیدم رو دیوار،دیوارم از حرکت ایستاده بود دوباره برگشتم تا به راهم ادامه بدم. سرمو که برگردوندم نوک دماغم ساییده شد به برچسب رویه در قرمز قشنگ.این از کجا پیدا شده بود دو قدم عقب رفتم تا بتونم برچسب روی درو بخونم.یهو احساس کردم زیر پام داره خالی میشه پرتگاهی نبودهمه چی سفید سفید بود شاید خطای چشم بودکه تو اون سفیدی لبه پرتگاهو نمیدیدم.یه پامو گذاشتم روی لبه جایی که وایستاده بودمو با احتیاط اون یکی پامو پایین بردم تا شاید به پله برسم ولی نه انگار ته نداشت.یاد برچسب رو در افتادم برگشتم طرف درو . روش به انگلیسی نوشته بود emergency exit فکر کردم اگه یکی انگلیسی ندونه چی؟ به هر حال خوشحال بودم که از اونجا میومدم بیرون خیلی عجیب و غریب بود نمیدونم کابوس بود یا رویا. دستمو بردم طرف دستگیره ودرو یه ذرّه باز کردم که ناگهان یه نیروی خیلی قوی مثل وقتی که در هواپیمارو تو حرکت باز کنی منو داشت میگشید بیرون.سریع درو بستم یه کم عقب تر وایستادم هول کرده بودم.ضربان قلبم به شدت بالا رفت دستمو گذاشتم رو قلبم ،نمیزد.زیاد بهش فکر نکردم گیج و ویج بودم .شاید از استرس نمیتونستم ضربانمو بگیرم.رفتم گوشه سه کنجی کنار در، پشت به اون نشستم. ته دالونو نگاه میکردم تو فکر بودم که دیدم از ته دالون دارن یکی یکی چراغا رو خاموش میکنن اما اونجا چراغی نبود از بیرون رفتن میترسیدم از تاریکی که قدم به قدم داشت بهم نزدیک میشد هم میترسیدم. هر قسمتی که خامش میشد اونقدر تاریک میشد که انگار اونو از دالون میبرّن و میبرن انگار اصلاً نبودش .هنوز به اندازه ده قدم دالون روشن مونده بود تاریکی ایستاد. یه ذره خیالم راحت شد. یه دفعه تاریکی همه جا رو گرفت خودمو محکمتربه در چسبوندم. دیگه هیچی دیده نمیشد حتی دستامم نمیدیدم چی دارم میگم حتی اونارو حس نمیکردم یه خورده که چشام به تاریکی عادت کرد یه باریکه نورو دیدم که از کنار سرم تا معلوم نبود کجا ادامه داره .به طرف در برگشتم نور از سوراخ کلید میومد .احساس کردم زیر پام داره خالی میشه حتی اون یه ذره اتفاع جلوی در هم داشت تموم میشد .بلند شدم و ایستادم با دستام کورمال کورمال دسگیره درو پیدا کردم ارتفاع داشت تموم میشد دو دستی چسبیدم به دستگیره. ارتفاع تموم شد، افتادم، از دستگیره آویزون شدم، صورتم محکم خورد به در.دردم نیومد وزنمو احساس نمیکردم. جوری دستگیره رو گرفته بودم که نمیتونستم درو باز کنم. تصمیم گرفتم خودمو بکشم بالا و هر جوری هست از سوراخ کلید بیرونو نگاه کنم .اونقدرام که فکر میکردم کار سختی نبود همون نیروی جاذبه رو وقتی داشتم سرم به سوراخ کلید نزدیک میشد احساس کردم.تا چشمم رسیدبه سوراخ فقط تونستم یه اتاق سفید ببینم دیگه نتونستم تحمل کنم نیروی مکش خیلی زیاد شده بود.تو یک چشم به هم زدن منو از سوراخ کلید کشید بیرون با سرعت زیاد به سمت یه بدن که روی یه تخت بود برد و از خط وسط پیشونیش وارد اون کالبد شدم. صدای بوق ممتدی که وقتی وارد اتاق شدم شنیده بودم شروع به قطع و وصل شدن کرد.دیگه به اون سبکی و راحتی نبودم پلکام خیلی سنگین بود. به زور بازشون کردم. بازم یه اتاق سفید سفید ولی این یکی لامپ داشت سرمو برگردوندم. مادر بالاسرم بود با گوشه چادرش داشت اشکاشو پاک میکرد گرمای دستشو تودستم حس کردم.گرمای دست مادر خیلی مهربون بود مثل خودش.پدر اونطرفتر دستاش رو به آسمون بود .خدارو شکر میکرد.شکرش که تموم شد دستاشو کشید رو چشماش بعدم روی ریشهای سفیدش که حالا احساس میکردم کاملاً سفید شده. اومد جلو پیشونیمو بوسید همونجایی که کشیده شدم توش.با صدای بغض آلود گفت خدا تو رو دوباره بهمون داد.بغض مادرم که تازه آروم شده بود دوباره ترکید. یه فرصت دوباره،یه فرصت دوباره،این صدا مدام تو گوشم میپیچید.انگار یه جایی خونده بودمش یا توی یک فیلم دیده بودم .دوباره یه فلش جلو چشمام زده شد مثل اون قبلیه.آره یادم اومد من عاشقش بودم،من دوستش داشتم. اونم منودوست داشت، خیلی بیشتر از من.نفهمیدم کی و کجا یادم رفت که عاشقشم!؟ یادم نمی اومد که چطور اونو فراموش کردم . با دو تا شاخه گل- یکی نرگس یکی هم آفتابگردون- اونجا بود اون بازم منو شرمنده کرده بود، بازم منو بخشیده بود،بازم ثابت کرد که همیشه دوستم داره.با تمام وجود فریاد زدم طوری که هیچکس صدامو نشنید: خداجون منم دوستت دارم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 شهریور1385ساعت   توسط علی   | 

وقتی که قفس معنی تنها شدنم شد                                 بیچاره دلم گم شد و غم هم کفنم شد

بر دار تنم در تپش حادثه مردم                                   تا اینکه جسد راوی این پاره تنم شد

می مردم از آن ضجه شبی مرگ                                یعنی که تب حادثه ها پیرهنم شد

در حادثه آواره از این دهکده رفتم                              در قافله نفرین زمین گورکنم شد

در کوچه افسرده آن دهکده دور                                این غائله هم بار دگر قاب تنم شد

ای منحنی مرده دلم کولی غم بود                               وقتی که همان قافله تابوت تنم بود

سر در گم یک واژه متروک شدی تو                        از بس که شبی ناله و غم همسخنم شد

از دوست عزیزم    سید علی اکبر منصوری

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 شهریور1385ساعت   توسط علی   | 

Oneline users :

کدهای خفن جاوا اسکریپت