تبليغاتX
×××داستان کوتاه،مقاله،دستنوشته×××

×××داستان کوتاه،مقاله،دستنوشته×××

برای شما برای خودم

صبح که از خواب بیدار میشوم اشکهای دیشبم را پاک میکنم،پنجره را باز میکنم و به خورشید میگویم من خوشبختم!

من خوشبختم؟آره من خوشبختم چون علاوه بر اونایی که دوسم دارن یکی هست که عاشقمه.ولی چرا تو خوشبختیم شک میکنم. شاید چون من عاشقش نیستم شاید چون من نمیتونم عاشق بشم. ولی دوسش دارم خیلی هم دوسش دارم شاید همین خودش عشق باشه من خبر ندارم. نمیدونم دیگه چی میخوام . هم قشنگه هم پولداره هم واقعا منو میخواد اما اینا روح منو ارضا نمیکنه( میدونم الان میگید ای تو روحت) از شوخی بگذریم یه راه حل به ذهنم رسیده .میخوام با خودم معامله کنم. مثل بقیه بی خیال همه چی . اصلا به من چه که دختره پنج ساله آویزون شده به من میگه تو رو خدا یه فال بخر! کافیه یه تشر بهش بزنمو از بقلش رد شم. به من چه که که پیرمرده مفنگی لا کارتون پشت اون خیابون قشنگه که معروفه به وال استریت داره از سرما مثل سگ ،لرز میزنه. به من چه که زنه کرایه ماشین نداره بده بدونه اینکه یه ذره خودشو بگیره میگه کیف پولمو جا گذاشتم ولی معلومه که پول نداره و بارها این کارو کرده.

دیگه وقتی نمیتونم با دیازپام۱۰ هم بخوابم به هیچ کدوم از اینا فکر نمیکنم. منم مثله بقیه یا به پول فکر میکنم یا به سکس یا به عشقم.وقتی خیلیها که کاری از دستشون بر میادو کوتاهی میکنن وقتی خیلی ها باید یه کاری بکنن اونوقت سرشونو راحت رو بالش میذارن چرا منی که هیچ کاری ازم بر نمیاد باید نه تنهاهر شب بلکه هر روزو هر دفعه که پامو از خونه بیرون میزارم کابوس ببینم.

دیگه از امروز ساعت طلایی رو که دوست دخترم برام خریده میذارم دستم یه زنگم بهش میزنم میگم کلیده ویلاشونو برداره بیاد. یادم باشه بگم بابام ماشینشو احتیاج داره ماشینه خودشو بیاره!!!

+ نوشته شده در  شنبه 28 مرداد1385ساعت   توسط علی   | 

زمان متوقف شده است، روح دقایق انگار که مرده است،

تند باد زمان لحظه های خوش،هوای ساکن این دشت خاموش است.

شتاب گم شده است، عقربه ها از پی هم نمیدوند، گلها آرام تر شکوفا میشوند

و روزها طولانی و بی هدف از پی هم ، از کنار سایه سنگین شب عبور میکنند

اما افسوس کسی نیست که فریاد برآرد ای غریبه ی غمزده سرخی رویت از چیست؟

از شادیست؟ یا که از سرخی آفتاب غم؟

و پاسخ بشنود: منتظر شنیدن صدای پای تو بودم که برآرم آهی از دل وبگویم چقدر تنهایم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 مرداد1385ساعت   توسط علی   | 

 

نقاب خنده بر چهره ام از آنروست که چهره ی کریهم را در آیینه نبینم ، چه سود چه زیان که دیگران چه میگویند، چه میدانند، چه میخواهند.من بی نیازم از او، از آنها

بی نیازیم از غنا نیست بی نیازیم از ضعف است .نه پای صعود دارم نه راه بازگشت. در عدم فنا خواهم شد راهی جز بیراهه ندارم.مسخ شدم خالی شدم پوچ شدم. زمان متنفرم از تو مکان متنفرم از تو .

اگر روزی فکر میکردم که لوح قلبم سفید است و فقط غباری بر آن نشسته ، حال میگویم لوح سفیدم سیاه شده و جز لکه هایی از گذشته چیزی ندارد.ناکام ماندم در زندگی،ای زندگی پست وحقیر و دون از تو بیزارم از تو متنفرم ، خودم هم نمیدانم چطور تحمل میکنم تو را.شاید اگر این چند رشته باریک مرا به تو وصل نمیکرد...

عشق را ندانم ، شور را ندانم، لرزیدن قلب را در برابر نگاهش ندانم

((تو بیش از حد میفهمی حال محکومی که یا همه را بفهمی یا نابود شوی))

لعنت به تو نفرین به من

خدایا شنیده ام که کسی را بی سبب و بی هدف در این دنیا رها نکرده ای ، هر گمشده ای را هدایت کنی و هر شیدایی را سامان دهی ، پس چرا من ، چرا من را (نه سر نه سامان آفریدی پریشان پریشان آفریدی؟)

نه نه، تو پاکی منزهی ، هم ویرانگی و هم دیوانگی از من است ، من مادی من پست . . . خدایا کرم کن یاریم ده،دستم گیرو مرا از هوی نفس رهایی ده. آه نه چه می گویم این کار من است ،آفریده شده ام که این کار را بکنم. من رد شده ام رفوزه شده ام. سراپا گناه آلود نه از گناه پشیمان نه حاضر به ترک آن پس چه امیدی به کرم و بخشش تو. دنیا و آخرت را با هم باختم اما هر دوی اینها در نظرم بیهوده است من چیزی گرانبها را از دست داده ام چیزی گرانبها از تر بهشت برینت، گرانبها تر از حوض کوثرت، زیبا روتر از حوریان بهشتی ات ، من همه چیز را از دست داده ام، آه من هرگز تو را بدست نیاورده بودم که از دست بدهم .

سرم را در آخور پر از یونجه کرده بودم و با لذت میخوردم چه میگویم هنوز هم میخورم فقط گاهی که دیگر معده ام جا ندارد یا از نشخوار خسته شدم سرم را بالا می آورم و از پنجره اصطبل به بیرون نگاه میکنم . هر روز و هر دفعه طرحی نو ،رنگی نو، فصلی نو میبینم، جلوه ای از نور اما مگر درک یک اسب یک گاو ،یک......... چقدر است.

ذیگران نگاهت میکنند: پروار شده ،خوب کار میکند، خوب بار میبرد، خوب درس میخواند، حیوان نجیبیست، پسر سر بزیریست، خوب شیر میدهد، مفید است، کمک حالم است ......

نه نه خسته شدم من این نیستم من نمیخواهم این باشم من بیش از اینم از من زنجیر هوس برگیرید ، بالهایم را خواهم گشود از قفس رهایم کنید . از خودم متنفرم، متنفرم، متنفرم، رهایم کنید . نه آن شدم که خود خواستم نه آن شدم که دیگران میخواستند

لعنت به من نفرین به تو

از ترس به آئینه نمینگرم کسی آنجاست که شماتتم میکند نمیخواهم با او روبرو شوم . شک دارم به خودم شک دارم آیا این منم .چه ساخته ام از خودم چند آجر، یک بنای نیمه کاره ،یک بنای متروک . . . . کاش نمیفهمیدم، کاش نمیفهمیدم، حسرت میخورم بر شما ای انسانهای نفهم خوشبخت" عشق زمینی، زندگی زمینی،آه که چه دل انگیز بود زمانی که صبح از خواب بیدار میشدی پای میز صبحانه به اخبار رادیو گوش میدادی سوار ماشین میشدی ، روزنامه صبح میخریدی و میرفتی پی کارت تا شب سگ دو میزدی یا خوشگذرانی میکردی بعد برمیگشتی و شب فرا میرسید به انتظار فردا چشم بر هم می نهادی فارغ از همه چیز فارغ از همه جا. فارغ از همه کس ،از همه کس ...!؟ یادم رفته بود انسان نفهم خوشبخت جز خودش کسی را ندارد اما لا اقل او کسی را دارد. من چه ؟من چه دارم ؟ نه خود را دارم نه او را . من حتی از این این انسان نفهم خوشبخت هم پست ترم.

لعنت به من نفرین به تو

+ نوشته شده در  جمعه 20 مرداد1385ساعت   توسط علی   | 

Oneline users :

کدهای خفن جاوا اسکریپت